۰۱ دی ۱۳۹۱

ماجرای مرکز غنی سازی لنگرود !


تقصیر ازهادی خرسندی بود که پای شوهر خاله ی میرموسموس را به میان کشید و در طنز خود از این آدم، و نسبت فامیلی او با این نویسنده و تاریخ چی! معاصر پرده برداشت. البته خوب شد که راجع به این کربلائی میر عبدالغنی، میر آب زحمت کش لنگرودی حرفی به میان آورده شد و باعث شد که آمریکایی ها و اسرائیلی ها جریان را بفهمند، و گرنه یک شب ممکن بود صد ها هواپیمای بمب افکن آمریکا و اسرائیل به لنگرود حمله کنند و چند هزار تن بمب خالص و نا خالص روی خانه میر عبدالغنی بیچاره خالی کنند. باقی قضایا را میشود حدس زد، بقول معروف؛ به یک گردش چرخ نیلوفری، نه لنگرود به جا ماند و نه میر عبدالغنی!

خوشبختانه ماًمورین همه سازمان های جاسوسی دنیا، حرکات اپوزیسیون قدر قدرت و قوی شوکت ایران در خارج و داخل را رصد میکنند، و پس از سی و اندی سال، به خالی بندی های اپوزیسیون هم آشنا شده اند و میدانند که بجز هنر! که نزد ایرانیان ارثی است و بس! خالی بندان در جهان صنعتگرند! وگرنه اگر فرستادگان اسرائیل که در پاریس با میر موسموس یواشکی ملاقات کرده بودند، خام حرف های او شده بودند و ماجرای مرکز غنی سازی لنگرود! را جدی گرفته بودند، چه مصیبتی به سر مردم خطه گیلان فرود میآمد، آن خطه زر خیز با خاک یکسان و از صحنه روزگار محو میشد. بیچاره گیلانی ها که ناخواسته هم ولایتی این میر موسموس! شده اند.

بالاخره، جاسوسان سیا و موساد کشف کردند که از سال های قدیم میر موسموس با شوهر خاله اش، کربلائی میر عبدالغنی،میر آب لنگرودی ،اختلاف شدیدی پیدا کرده بود وجریان از این قرار بوده که روزی از روزها میر عبدالغنی، سر زده به خانه با جناقش میرود، و میرموسموس را که در آن زمان تازه به سن بلوغ رسیده بود در طویله خانه شان با یکی از گوسفند های سفید و چاق و چله در حال غنی سازی دیده بود و گفته بود « کوسی خانه نیه» « انه خایی؟» یعنی کسی خانه نیست، اینو میخواهی و سپس با چند تا پس گردنی محکم و چند تا بشو، بشو، تن لش، میر موسموس را از طویله بیرون انداخته بود.

میر موسموس هم سال ها این موضوع را از یاد نبرده است و در پی فرصتی بود تا انتقام خود را از شوهر خاله اش بگیرد، حالا که صحبت از حمله هوایی به ایران، نقل محافل بود، فکر بکری به کله این میرموسموس مارمولک! زده بود، پیش خودش گفته بود، حالا وقت تسویه حساب است، و رفت و به سناتور آمریکایی نامه نوشت و ضمن در خواست حمله نظامی به ایران چند تا آدرس مراکز غنی سازی در ایران را که از روی گوگل پیدا کرده بود به سناتور آمریکایی داد، و آدرس منزل شوهر خاله بیچاره اش در لنگرود را هم یواشکی قاطی آدرس ها جا زد.

اسرائیلی ها که همه جا ماًمور دارند، تا آن زمان خبری از مرکز غنی سازی لنگرود نداشتند، و ناچار شدند به مدت یک سال جاسوسان خود را برای رفتن به لنگرود آموزش بدهند. جاسوسان با اوضاع گیلان و لنگرود آشنا شدند، رقص قاسم آبادی یاد گرفتند، طرز تهیه زیتون پرورده، باقالی قاتق با کته رشتی و اشپل ماهی را هم تمرین کردند، و پس از قبولی در امتحانات، یک شب با یکی از این پهپاد های جاسوسی بر فراز جنگلهای گیلان با چتر نجات فرود آمدند و پرسان پرسان خانه کربلائی میر عبدالغنی، شوهر خاله میر موسموس را پیدا کردند و گوش ایستادند و با دوربینهای لیزری که شب را مثل روز روشن میکند دیدند که بعله! چه دود و دمی، از این مرکز غنی سازی بهوا بلند است، و بقول دائی جان ناپلئون با چشم های کبود خودشان دیدند که میر عبدالغنی یکی از این سانتریفیوژ ها را بدون رعایت مسائل ایمنی ، بدون دستکش به دست گرفته و به تنهایی مشغول غنی سازی تقریباً حدود نود در صد است و کم مانده است که به خط قرمزی که بنیامین نتان یاهو، در سازمان ملل به همه نشان داد برسد.

جاسوسان بلافاصله فیلم و عکس تهیه کردند و به مراکز موساد و سیا فرستادند. گفتنی است که همه کارشناسان از دیدن این عکس ها و فیلم ها مات و مبهوت و به اصطلاح میخ شده بودند، که این چه سانتریفیوژی است که ایرانی ها ساخته اند عجب بدون برق و باطری و با ذغال هم کار میکند. خلاصه بلافاصله از ماًمورین اعزامی در محل خواستند که صدای این سانتریفیوژ را برای بررسی بیشتر ضبط و ارسال کنند در کمتر از چند دقیقه صدای دستگاه غنی سازی بوسیله دستگاههای استراق سمع ضبط و با ماهواره به مراکز فرستاده شد و با کمال حیرت شنیدند که این سانتریفیوژ ساخت ایران فقط یک صدای خفیف و منظم جیر جیر! مثل یک جیرجیرک پیر از خودش در میآورد.

در مرکز سیا و موساد از ماًمورین خواستند اطلاعات بیشتری بدست آورند و ارسال کنند. ماًمورین گزارش کردند که میر عبدالغنی کارش را تمام کرد و با یک سنجاق چند به بار سوراخ سانتریفیوژ فرو کرد و سانتریفیوژ را تکان داد و در پارچه ای پیچید و بلند شد و رفت سر کار شبانه تقسیم آب به خانه های محل.

مرکز سیا که اصلاً از این فن آوری جدید در مرکز غنی سازی لنگرود چیزی سر در نیاورد، ولی بچه های موساد زرنگ تر بودند و رفتند سراغ یکی از همکاران ایرانی الاصل خودشان و موضوع را با او در میان گذاشتند و نظر وی را پرسیدند، او هم به منزل عمویش که تازه از ایران به اسرائیل مهاجرت کرده بود زنگ زد و موضوع را با او در میان گذاشت و عمو هم از خنده ریسه میرفت گفت عمو جان، شما ها رو سرکار گذاشته اند، این سانتریفیوژ ایرانی ها جدید نیست و از قرن ها پیش در ایران وجود داشته است و نوع ناصرالدین شاهی آن معروف است. بچه های موساد که مکالمه را ضبط و گوش میکردند بلافاصله با رؤسای بالا تماس گرفتند و گفتند که چه نشسته اید که ایرانی ها از زمان ناصرالدین شاه، در صد غنی سازی را بالا برده اند و شاید هم چند بمب در آن زمان تولید کرده باشند.

بلافاصله عموی همکارشان را برای توضیحات بیشتر با اسکورت نظامی به مرکز موساد بردند و عمو هم جریان حقه و وافور و تبدیل تریاک به شیره را توضیح داد و تازه اهالی موساد وسیا، بقول شاهزاده رضا پهلوی، دو زاریشون افتاد و فهمیدند که ای دل غافل، چه نشستی که این، میر مارمولک! عجب مارمولکی است و باید نقش اول فیلم مارمولک را به این میدادند بازی کند. آخراین میرمارمولک به شاهزاده و مادرشاهزاده هم کلک زده بود، چون موقع امضاء کردن منشور شورای ملی، جا خالی کرد و زیر بار نرفت.

حالا دیگر همه در جریان هستند که چندی پیش یک فقره مارمولک! به نام نویسنده و محقق و تاریخدان، اهل لنگرود، نامه ای به یک سناتور آمریکایی نوشت و گفت آقای سناتور، عزیز دل برادر! روزی چند صد نفر در ایران به انواع و اقسام مختلف میمیرند، و کک کسی هم گزیده نمیشود!، حالا شما و اسرائیل عزیز تر از ما، بیائید و مردانگی کنید، و به پاس خدمات کورش کبیر، چند هزار تا از آن بمب هایی که در انبار هایتان بیخودی ذخیره کرده اید و خاک میخورند و آخرش هم تاریخ مصرفشان تمام میشود و فاسد میشوند، بر سر ایرانیان مصرف کنید، و ما فرهیختگان! را هم از دست این جاهلان نجات دهید، آخه تا کی بنشینیم و تحقیقات مهم انجام دهیم و کتاب بنویسیم و کسی هم نخرد و نخواند.

همان فقره مارمولک! توضیح داده بود که چون تاریخ دان و محقق است، قبلاً در مورد کک در تنبان روشنفکران وطنی! تحقیقات علمی زیادی انجام داده است و به نتیجه رسیده که ایرانیان اصلاً کلک ! ندارند که گزیده شود و این ضرب المثل را هم دشمنان خارجی در نوشته های ایرانیان وارد کرده اند، تا نیشی به ایرانیان بزنند، فقره! معتقد است که تنها یک نوع کک در ایران وجود دارد، که آنهم فقط در تنبان روشنفکران ایرانی لانه میکند.

همان فقره! که چند کک! فرد اعلا و با نام و نشان! درتنبان خود دارد، ادعا کرده بود که دانشگاه سوربن فرانسه یک فقره دکترای افتخاری در رشته کک شناسی! به شخص شخیص ایشان اهدا کرده است که از جنس مقوای فرد اعلای ضخیمی میباشد که لوله شده آن از بس قطور است، ارزش چند تا دکترا دارد، و به همین دلیل، دکترای افتخاری دکتر صمدانی در رشته « رابطه بواسیر! در تعیین مواضع روشنفکران وطنی» را پاره کرده وزیر پایش گذاشته و حالا دیگر روی این دکترای جدید موضع! گرفته است، و اتفاقاً خیلی هم حال میکند، بقول مرحوم شیخ المشایخ که میفرماید؛ نوش اون جایش باشد !

مرهم دردش بود این دکترا

میزند جفتک همیشه در هوا

۲۸ آذر ۱۳۹۱

آقای دکترررر! میر همه چی

پس از مقالات طنز نوشین و هادی خرسندی، در وصف الحال میر پفیوز و میر موسموس! مقاله دکتر غلامعلی بیگدلی، به مانند تیر خلاصی بود که بر پیکر نیمه جان، میر فتق روس! شلیک شد.
سیما خانم، بی سوله، ماسوله، سیاه قلم، سیاهکل، کلاه قرمزی، همه و همه این نام ها و ایمیل های جعلی، خود میر فتق روس ، میرپفیوز، میر موسموس، یا بهتر است گفته شود میر جاکش، میر دیوث، میر قرمساق، وطن فروش است وبس.
این مردک جیره خوار، مزدور و حقیر، مرد میدان نیست و با نام های جعلی به مصاف دیگران میرود. شعله های خشم از ماتحت این دکترررر قلابی! زبانه می کشد. به او حق می دهم ، که از طنز های نوشین و خرسندی، مسخره شدن در انظار همگان و افشاگری های بیگدلی و دیگران خشمگین باشد. برای آقای دکتررررقلابی! دیگر آبرویی بجا نمانده است که بتواند از آن دفاع کند. حقیقت تلخ و سوزناک است و به اسافل گشاد دکترررر! آسیب وارد کرده است.
آقای دکترررر! با این کارهای نابخردانه به گندابه یی افتاده وهرچه تقلا میکند، بوی گندش بیشتر به مشام میرسد. مطمئن هستم که ایرانیان فرهیخته و هشیار، آقای دکترررر، کلب آستان پهلوی! را سرجایش نشانده اند.

آقای دکترررر! خود از تخم و ترکه تازیان است و لقب میر! یا همان " سیّد " را یدک میکشد. او بخوبی میداند که اعراب کار کردن را ننگ میشمارند و زحمت کشیدن برای سیر کردن شکم کارد خورده خود و اهل وعیال را روا نمیدارند! به همین انگیزه بود که محمد وعلی و دیگر نیاکانش به جای کارکردن، راهزنی را پیشه کرده و با کشتار مردم هستی آنان را تاراج می کردند و در زمانی کوتاه به همه چیز رسیدند. بازماندگان آنان هریک، تپه یی از نجاست! را در پارچه گذاشته و بر سرخود پیچیده اند ، وبا فریب و یا زور، مردم را سرکیسه می کنند.

آقای دکترررر! پس از هدیه گرفتن یک دکترای افتخاری! از دکتر صمدانی در کالیفرنیا، پیش خود گفت به آینده چنین کاغذ پاره یی! نباید اطمینان کرد و بهتر است که هر چه زودتر آن را تبدیل به احسن! کند.

آقای دکترررر! فکر کرد مردم از خودش احمق تر هستند، و ادعا کرد که یک دکترا هم از دانشگاه سوربن فرانسه هدیه گرفته است و رساله ای نوشته که ارزش آن از رساله دکترا هم بیشتر است، مردک حقیر! لابد توقع دارد که فوق دکترای افتخاری! باو بدهند. از این پس هر جا که رفت، خود را عالم کل دانست و در همه ی امور به زیاده گویی پرداخت. در حالیکه در هیچ دانشگاهی در فرانسه، نامی از این آقای دکترررر! یافت نمیشود.

آقای دکترررر! قبلاً از بندگان درگاه حضرات مارکس! ولنین! بود، ولی به محض آن که کتاب سرمایه را بازکردد، پی برد، در آن سخن از کار است وجایی برای جویندگان ثروت نیست! و در اندیشه ی سیاسی لنین با قضیه پرولتاریای کارگری جایی برای پیزی گشادانی! چون دکترررر، میر گشاد! وجود ندارد.

آقای دکترررر میر فتق روس! که حتی نامش نشان میدهد که از آغاز نسبت قرابت با فتق! روس! ها داشته و به آن ها آویزان بوده است، هنگامی که به فرانسه آمد، به پیزی گشاد خود بهتر پی برد ! او که در همه عمر، یک روزهم کارنکرده بود، دست اندر کار ترفند تازه یی شد.

دکترررر! میرگشاد! شنیده بود، که زن شاه سابق، پول کلانی از ایران آورده و خود و پسرش از دلار های اهدایی آمریکا و عربستان نیز بهره مند میباشند. دکترررر! میرگشاد ! فرصت همشهری بودن با مادر زن شاه سابق را مغتنم شمرد و خود را تاریخ ساز! یا جاعل تاریخ! جا زد و راه خایه مالی! را پیش گرفت وشد میر خایه مال! و سر از دربار در تبعید! در آورد، و به سفارش ملوکانه سر دو پایش نشست و به تاریخ ایران گند زد، و با پولی که از این تاریخ سازی عایدش شد، خانه یی در پاریس خرید و به گردش آمریکا رفت.

در این میان، ایرانیان از چپ و راست به جان میر خایه مال! افتادند و به بهانه کتابی علیه مصدق، حسابی مشت و مالش دادند و پوست از کله، میر خایه مال! کندند. در حالیکه جلال متینی پیش از او کتابی علیه مصدق و انگلیسی ها منتشر کرده بود، و کسی زیاد به او نپرداخته بود.

مشکل اصلی میر خایه مال! این بود که خود را زیر خاندان سابق سلطنت ولو! کرده بود و گرنه مصدق، بهانه بود. این است عاقبت کسی که عادت به کار کردن ندارد، و می خواهد خوش بگذراند و به پول نیازمند است. ازاین تاریخ به بعد، لقب؛ میر انگل! به القاب آقای دکترررر! اضافه شد.

میر انگل! پس از افشا شدن از سوی دکتر بیگدلی، با دستپاچگی زندگی نامه اش را در سایت اینترنتی خود ناشیانه دستکاری کرد، و ازشدت سوزش بیش از اندازه اسافل خود به هادی خرسندی ناسزا گفت.

اشتباه آقای میر دکترررر! در این بود که با دیدن دلار، از هول حلیم تو دیگ افتاد و با نوشتن نامه یی به یک سناتور جنگ طلب آمریکایی، با دریوزگی از خارجی ها درخواست کرد که به ایران حمله ور شوند.

به گفته هادی خرسندی، میر دکترررر! آدرس خانه شوهر خاله اش را که در لنگرود، میر آب! بود و با هم از قدیم اختلاف خانوادگی داشتند را در اختیار نیرو های ناتو! قرار داد و به آمریکایی ها و اسرائیلی ها گفته بود که در آن آدرس غنی سازی، انجام میشود.

بیچاره شوهر خاله، که مثل میر انگل! بیکار نبود و در لنگرود میر آب! بود، پیش از شروع کارشبانه ، یکی دو بست! دود میگرفت و خود را غنی سازی! میکرد.

البته نه آمریکا و نه اسرائیل، هیچیک گوش شنوایی برای شنیدن چوس ناله! های، این چپ و چوس! سابق، و سلطنت طلب دو آتشه! فعلی را نداشتند، و همچنان به معاملات خود با آخوند ها ادامه میدهند، ولی با وجود همه این بی آبرویی ها، دکترررر! هنوز دست از ادعای دکتری قلابی خود بر نداشته است و به گفته هادی خرسندی، با دکترای قلابی اش هنوز مشغول طبابت است. ای کاش یک جایی پیدا میشد و به این آقای دکترررر! یک دکترای افتخاری « پررویی »هم میداد تا مدارکش جور شود.

۰۳ آذر ۱۳۹۱

اندر اوصاف کنفرانس اپوزیسیون قلابی در پراگ

کنفرانسی بود در شهر پراگ

مشتی سفله سرنگون اندر مغاک*

عاملان بیت رهبر، چون منار

نوکران پهلوی، همچون خیار

صف در صف، فعله ها در انتظار*

گوش تا گوش، خائنین ازهر دیار

جملگی چاکر بدند و کهنه کار

در قرمدنگی سر آمد روزگار*

هر کدام میزد بس لاف و گزاف

وز شجاعت های خود زیر لحاف

هر کسی دنبال یک مشتی دلار

میزدی شمشیر در این کارزار

هر کسی می گفت یا رب بنده ام

بهر هر شغل و مقام آماده ام

در پی نان و شراب و قاتقی

در پی تنبان بدند و چاروقی

خشتک خود را دریدند ذره ای

همچو روسپی در خیال غلمه ای *

آیت الله زاده بود آن بی پدر*

در آخوند بازی چو مرحوم پدر

سازگارا بود و عضو پاسدار *

با رفیق اش سید نوری تبار*

شهریار بود و جاسوس سیا *

پول تقسیم کرد در این ماجرا

جملگی با منقل ودود و غبار

شور میکردند از بهر غیار *

حلقه بر گوشان، غلام عمو سام*

خورده اند سوگند، به جمبول و امام*

فعله بودند، فحله گشتند، یکسره *

میسره بودند، بگشتند، میمره

هر یکی خائن به ابنای وطن

می ندارند شرم از اوضاع وطن

بس کنید ای دلقکان این مغلطه

شرم باید کرد، از این سفسطه

ننگتان باد زین همه داد و هوار

بی شرفی شد نشان افتخار

سنگ روی یخ شدید، ای ناکسان

نزد شیخ، کهنه حیض اید، بی گمان

نزد مردم چون ندارید اعتبار

خود فروختید لاجرم بهر دلار

مردم ایران ز دست ناکسان

میکشند فریاد بر هر آسمان

ای ریا کاران، خیانت پیشه گان

ای جفا کاران، خبیثان، سفلگان

ای آخوند بازان و نسل سیّدان

جملگی دست پرورده بیگانگان

پیرو شیخید و از بس فاسدید

فاش گویم ای جماعت خائنید

***

مغاک: گودال و چاله

فعله: عمله

غلمه: تیزی شهوت جماع

قرمدنگ: مؤدبانه قرمساق

قاتق: ماست به ترکی

چاروق: کفش، پاپوش به ترکی

آیت الله زاده: حسن شریعتمداری

سازگارا: پاسدار سازگارا

نوری تبار: نوریزاده

شهریار: شهریار آهی

غیار: خواربار آوردن و سود کردن

جمبول: انگلستان

عمو سام: آمریکا

فحله: زبان دار و سلیطه

میسره:چپ

میمره: راست

۲۱ آبان ۱۳۹۱

چرا میر پررو ! زندگی نامه خود را دستکاری کرد ؟

پس ازمقاله افشا گرانه دکترغلامعلی بیگدلی، زیرعنوان آسیب شناسی شکست های نویسنده آسیب شناس! میرپررو! زندگی نامه خود را در تار نمای شخص اش دستکاری کرد. در کشور فرانسه که میر پررو! در آن زندگی می کند، کسی را که با نیرنگ ودروغ، هرروز رنگ عوض می کند، به آفتاب پرست تشبیه می کنند ، و در زبانزد پارسی او را بوقلمون صفت مینامند.

میر پررو! در آغاز برای دفاع از خود، هم زمان، با نام های مستعار اینترنتی چون؛ سیما، ژاله ، بابک، رستم وغیره، به یاری چند هوچی هرزه گو! و چماقدار اینترنتی! در قالب؛ اوستاد! شاهنامه، محقق تاریخ! رئیس دانشگاه نیست در جهان! بهتر است گفته شود؛ شعبان بی مخ ماهواره ای ! و غیره، به مصاف افشا کنندگان خود رفت.

گذشته ی این آسیب شناس! گواه عدم ثبات اندیشه وفرصت طلبی او است. او که به دنبال پول آسان، از گشاده دستی زاهدی، فرح و پسرشاه سابق بهره برده و میبرد، هنوز دست از ادعای دکترای جعلی خود برنداشته و به گفته هادی خرسندی طنز پرداز، میرموسموس هنوز با دکترای قلابی به طبابت! مشغول است. او به جای یافتن راهی ، برای جلوگیری از این بدنامی ها، با تلاش های مذبوحانه، خود را در گندابی که افتاده بیشتر فرو برده است.

هوچی های خودنما! که به دنبال یافتن کلاهی از این نمد میباشند، به بهانه دفاع از میر پررو! با علم و کتل های رنگارنگ! به سینه زنی پرداخته و بر فرق خود قمه میکوبند و به میر چپ چوس! سابق هم آسیب میرسانند.

این آدمک ها! که در تلویزیون های بدنام ماهواره ای! نتوانستند تبلیغاتچی! خوبی برای میر پررو! باشند، بیشتر شباهت به مترسک سر جالیز! دارند، و با هرزه گویی های بی اندازه، میرپررو، را بیشتر بی آبرو کردند.

میر پررو، که در میان مردم به؛ شیاف العلماء! معروف شده است، با دستکاری در زندگی نامه یی که سال ها روی سایت شخصی او نمایان بود، نمی تواند دروغ هایی را که سال های دراز به خورد ساده لوحان داده بود محو کند، چون در دنیای اینترنت می توان رد پای این دستکاری ها را پیدا کرد. گذشته از این ها، میر دکترجعلی! بداند که دیپلم دانشگاه تنها نشانه ی فرهیختگی نیست، بلکه این دغلکاری هایی که وی تاکنون انجام داده است، مردم را به یاد ماجرای دانشگاه آکسفورد و آبروریزی مهدی هاشمی رفسنجانی میاندازد.

میر پررو! باید بداند، عامل رسوایی و شکست وی کسی جز خود او نیست، کسی که با جعل تاریخ و زد و بند های پنهانی با اشخاص فاسد، و تشویق بیگانگان به حمله به کشورش ، با ادعای دروغین دکترا نمی تواند نابکاری های خود را پنهان کند.

میر پررو، بزدل است، ولی از شجاعت! دم میزند، وی اگر شهامت دارد، بیاید و رسماً از مردم ایران پوزش خواهی کند و کسانی که او را وسیله ی رسیدن به هدف های شوم خود نموده اند، ویا زمینه گفتگوی وی را با ماًمورین اسرائیل وآمریکا فراهم کرده اند و اکنون درسوراخ موش ها پنهان شده اند، افشا کند.

12نوامبر 2012

۲۸ شهریور ۱۳۹۱

میر پفیوز !

غیرتی نشوید، پفیوز آن چیزی که بسیاری فکر میکنند نیست. پفیوز! در فرهنگ دهخدا به معنی؛ بی غیرت وبی صفت آمده است و شامل حال خیلی آدم ها میشود. بی غیرتی و بی صفتی، تنها محدود به مسئولیت شخص در باره خانواده اش نیست، بلکه میتوان آن را به بی مسئولیتی، وجدانی،اخلاقی وسیاسی شخص در باره سرنوشت جامعه و کشورش بسط داد.

در آغاز اعلام میکنم که این یک داستان است، هر چند واقعی بنظر میرسد ولی هرگونه تشابهی میان شخصیت های این داستان و سران اپوزیسیون ، کاملاً تصادفی است. داستان زیر ماجرای سه نفر از کسانی است که پس از انقلاب اسلامی به عروس شهر های دنیا ، پاریس کوچ کردند.

هر سه سیّد بودند، جوان و همشهری، هر سه از خطه گیلان میآمدند و مخالف رژیم سلطنتی و انقلابی دو آتشه! دو نفراز آن ها چپ و سومی آخوند بود. بعد ها برخی از گوشه های زندگی پر ماجرای این سه نفر به سه شخصیت داستان کاروان اسلام صادق هدایت، یعنی، تاج المتکلمین،عندلیب اسلام و پسرش سکان الاسلام شباهت یافت. این سه همشهری مانند میلیون ها ساده لوح دیگر ابزار رسیدن آخوند ها به حکومت شدند و سپس ناچار از راه ترکیه خود را به پاریس رساندند. این بار مانند همیشه تاریخ به صورت کمدی تکرار شد.

آن که آخوند بود رفت و نام و فامیلش را تغییر داد و دین و ایمانش را هم فروخت. رحیم بود ، رهام شد، واین باردر کسوت ملای زرتشتی در آمد و از راه صدقه زرتشتی ها و پارسیان هند در گوشه ای آرام گرفت.

یکی از چپ ها که غیرت داشت، برای گذران زندگی در غربت، آستین ها را بالا زد و با عرق جبین و کد یمین به کار وکوشش پرداخت و با هزاران مشکل نیز روبرو شد و سربلند است که دستش به گدایی دراز نشد.

اما سیّد سومی که قهرمان داستان من است، بعد ها به میرپفیوز مشهور شد، وی در آغاز چپ بود و اهل قلم، ولی بعد ها معلوم شد که خیلی بیق! است و شباهت زیادی به سکان الاسلام، نویسنده ی کتاب المنجلاب اسلامی ، شخصیت داستان صادق هدایت پیدا کرد. در دیار فرنگ، اهل قلم ناچار شد به جای قلم شب ها در یک شرکت حفاظتی چراغ قوه به دست گیرد وقدم بزند، شبگرد تنها شد و در ساختمانی قدیمی و دور افتاده نگهبانی می داد و از ترس ارواح و اجنه خواب به چشم نداشت.
پس از اینکه رنج سفر از تن این سه مسافر بدر آمد، هر سه یکدیگر را فراموش کردند و هر یک به کنج خود خزید. غربت سخت است و کار سخت هم بر سختی آن میافزاید. ضرب المثل های فارسی در خارج از ایران هم کاربرد دارند؛ آن چه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است،....البته چند سال طول کشید تا روشن شد که میرپفیوز بیشتر روباه است تا شیر، و اگر هم شیر باشد شباهتش به شیر سماور  بیشتر است.

میرپفیوز، مقاله مینوشت و گاهی یک چیز هایی سر هم میکرد و مدعی بود که اشعار انقلابی میسراید،هر چند که به گفته برخی از کسانی که او را بهتر میشناختند همیشه از روی بغل دستی تقلب میکرد و زحمت دیگران چاشنی و منبع کارش بود، گاه هم یواشکی به حساب خودش میگذاشت وبه قول معروف ملا خور! میکرد.خوب بالاخره سیّد بود و اولاد پیغمبر! لابد به حساب خمس و زکات و حق مسلم خودش میگذاشت.

میر پفیوز، در ابتدای ورود به شهر فرنگ در جلسات چپ ها شرکت میکرد و هنوز در رویای برقراری دیکتاتوری پرولتاریا سیر میکرد. چندی نگذشت که میر پفیوز! یا همان سکان الاسلام عصر جدید! از سختی کار و تنگدستی به تکاپو افتاد. شنیده بود که همسرو پسر سلطان سابق، همان کسانی که میرپفیوز آنان را دیکتاتور های دست نشانده امپریالیسم! مینامید، پول های کلانی دارند و به دنبال مخالفین فرصت طلب میگردند تا آنان را به مزدوری خود درآورند و از آن ها درتطهیر رژیم سلطنتی و تبلیغات بسود خود بهره ببرند.

از حوادث روزگار میر پفیوزهم ولایتی فریده خانم، مادر همسر سلطان قبلی ،همان سرکارعلیه! از آب در آمد و در نتیجه خاطرات مشترکی از کله ماهی گرفته تا باقالی قاتق و زیتون پرورده داشتند که کار مزدوری را آسان میکرد.

در این میان یکی واسطه شد و ملاقاتی پیش آمد و باقی ماجرا هنوز بخوبی داستان های هزار و یک شب میگذرد، میر پفیوز کمونیست! یک شبه شاه الهی! شد و صاحب یک دکه روزنامه فروشی در گوشه ای از پاریس. چند تا تحریف تاریخی بسود خاندان ملوکانه انجام داد و چپ ها و جبهه ملی ها را دشمن خود کرد، میرپفیوز بخود گفت؛ پول ملت است و خوب من هم جزو ملت هستم، انقلاب کردم و حالا سهم نفت خودم را در فرنگ میگیرم، مگر نه این که امام وعده پول نفت داد، ولی نگفت حتماً در ایران میپردازد، و ادامه داد؛ گور بابای هر چه چپ و ملی است، دکه داری که بهتر از نگهبانی شبانه از ارواح است. پفیوز، از تنهایی و شب میترسید.

میر پفیوز، چندی بعد پاداش تحریف تاریخ و طرفداری از سلطنتی را که علیه اش سالها قلم ها زده بود دریافت کرد، یکی دو تا کتاب پیشکش همسر سلطان کرد و مراحم ارزی مادر شاهزاده منتطر السلطنه! شامل حالش شد و رفت و سر پناهی در حومه پاریس خرید و از اجاره نشینی خلاصی یافت. حالا دیگر نقش مشاور السلطنه خاندان! را بازی میکند و سالی چند بار هم از مراحم ارزی! مادر منتطر السلطنه بر خوردار است. چون همه میدانند که خود منتطر السلطنه آدم بسیار مقتصدی است و نم! پس نمیدهد و میگویند؛ شاید جان عزرائیل را هم خودش شخصاً بگیرد.

تا اینجای داستان خوب و آرام پیش میرفت تا اینکه یک روز، میرپفیوز ، نامه ای به یک سناتور ششلول بند آمریکایی نوشت و با التماس و در خواست خواستار حمله آمریکا به ایران شد، معلوم نشد کدام شاهزاده! شیطانی! زیر جلد میر پفیوز رفته و کار دستش داد.

سر وصدای همه در آمد گفتند این پفیوز، پیش از انقلاب خیانت! میکرد حالا می خواهد جنایت! کند و کفر سیّد را درآوردند،سیّد جوش آورد ودست به مغلطه زد و بند را آب داد و نوشت؛ سه نفر از فرستادگان اسراییل به خانه او رفته اند و نظر او را در باره حمله احتمالی به ایران پرسیده اند. از فحوای نوشته اش معلوم شد که با در خواست ازسناتور آمریکایی، ماًموریت زمینه سازی حمله به ایران را از جانب صنف خود عهده دار شده است. شاید هم زد وبندی با از ما بهتران داشته تا به ترتیبی افکار ایرانیان را در این زمینه ارزیابی کند.

بعداً روشن شد که این سه نفر، فرستاده قلابی بودند و می خواستند برای خودشان یک دکان سیاسی نان و آب به راه بیاندازند و نیاز به سیاهی لشکر های مشهور! داشتند. یکی از این سه فرستاده قلابی، یک پیر مرد زپرتی هشتاد،نود ساله مقیم پاریس بود که در جوانی خبر چین ساواک و نام رمزش هم آبتین بود و ادعا میکرد که پسر صیغه ای وثوق الدوله قاجار است. این صیغه زاده نابکار! پس از انقلاب با رژیم اسلامی دمخور و همکار آخوند ها شد و نقش وی در ترور چند مخالف رژیم در خارج از کشور از جمله تیمسار اویسی، چند سال پیش در شکایتی در یکی از دادگاه های فرانسه مطرح شد.

دومین فرستاده قلابی هم یک کلاهبردار آسوری از آب درآمد که به نام زرتشت و کورش به کلاشی مشغول بود، دکتر ابوالقاسم صمدانی، رئیس دانشگاه گلوبال آمریکایی در مقاله ای این کلاهبردار را روسپی! و پاانداز! سیاسی نامیده است. وسومین فرستاده قلابی از کرد های یهودی و صرفاً به دنبال پول و کسب و کار خودش بود.

وقتی نوشته میر پفیوز پخش شد، در واقع به منزله یک اعتراف کتبی به حساب میآمد. دکتر صمدانی نامردی نکرد و دکترای افتخاری! را که خودش به میر پفیوز هدیه داده بود با پس گردنی از او پس گرفت. معلوم شد میرپفیوز، خیلی بیق! است و از سیاست چیزی سرش نمی شود و بهتر است او را بیق علی! نامید.

حدود یک سال پیش شاهزاده منتظر السلطنه زیاد نق میزد و بهانه میگرفت که دارم پیر می شوم و حسرت تاج و تخت به دلم مانده است، و تهدید می کرد که مانند فتحعلی شاه، شمشیرش را از غلاف بیرون خواهد کشید و آن وقت دنیا کون فیکون! خواهد شد. دوستان و بستگان منتظر السلطنه نگران شدند که این بچه تا حالا به چیز های تیز و برنده دست نزده است ، مبادا دستش را ببرد ، و در پی یافتن راه حلی افتادند. یک شیر پاک خورده ای برای آرام کردن منتظرالسلطنه یک قوطی بگیر و بنشان دستش داد و به اوگفت؛ یک سال وقت داری تا بتوانی یک تعدادی را دور خودت جمع کنی، شاید امیدی به بازگشت سلطنت به ایران و باز یافتن تاج و تخت وجود داشته باشد وگرنه بهتر است برای همیشه فاتحه سلطنت را بخوانی و مثل سی سال گذشته بروی پی کار و کاسبی و خرید وفروش سهام و چاه نفت را جدی تر در پیش بگیری.

منتظرالسلطنه که اصلاً توی باغ! نیست و بیشتر خیالاتی است، هوا برش داشت و وارد اینترنت شد و چند اعلامیه از چپ و راست صادر کرد، نامه های سرو ته گشاده پراکند و گوش آخوند زپرتی که رهبر رژیم اسلامی است را گرفت و او را کت بسته به دادگاه برد و دوباره ختنه اش کرد. بعد هم رفت و با چند نفر از روزنامه فروشان محله اشان! قرار و مدار گذاشت و مصاحبه های از پیش ساخته انجام داد و خلاصه گرد و خاکی در اینترنت براه انداخت که مسلمان نشنود کافر نبیند!. قرار بر این شد که تا دیر نشده و هنوز آمریکا و اسرائیل برای آخوند ها شاخ و شانه میکشند، لشکر اینترنتی منتظرالسلطنه تجهیز شود و جیره بگیران سال های اخیر هم آماده تهییج! این لشکرباشند.

منتظر السلطنه با کمک مادر محترم اش که جور فرزند را همواره میکشد، برای روز مبادا! سبیل بیق علی و برخی از چپ های سابق که نمیدانند سر شان را در کدام آخور فرو ببرند، چرب کرده بودند.

یکی او را شاهزاده چپ نامید، دیگری با او میثاق چپکی بست، آن یکی گفت که او تنها آلترناتیو است، دیگری مدعی شد که منتظرالسلطنه سرمایه ملی است و روز بروز قیمت اش با قیمت مرغ و تخم مرغ، بالا میرود. خلاصه هر چه مبالغ چک های مرحمتی بالا میرفت، تعریف و تمجید های توخالی و القاب آنچنانی هم اوج میگرفت. بیچاره منتظر السلطنه ساده لوح هم  نمیدانست این جماعت پستان مادرشان را گاز گرفته اند و لاجرم به پستان هیچ گاوی! رحم نخواهند کرد.

پس از یک سال زمینه سازی، روزی منتظر السلطنه از کلاه جادویی اش یک خرگوش بیرون آورد و گفت؛ این همان منشور شورای ملی است، بشتابید که غفلت موجب پشیمانی خواهد شد و همه باید این منشور را تاًیید و امضاء کنند و هر کس امضاء نکند بی شک! از عوامل اطلاعاتی رژیم است، و سر و کارش با نره غولی به نام دوشوکی! رئیس جمهور آینده بلوچستان! خواهد افتاد که اگر شب بخواب مخالفین بیاید قبض روح خواهند شد.

چند روز گذشت و بیق علی که چند سالی است یواشکی از مراحم ویژه مادر ملوکانه برخوردار است بی صفتی! کرد و از امضاء منشور سرباز زد و پفیوزی! نشان داد. درآغاز نوشتم که پفیوز، یعنی بی غیرت و بی صفت! منتظرالسلطنه که از پفیوزی میر پفیوز به خشم آمده بود پایش پیچ خورد و قوزک پایش ترک برداشت ولی با عصا، مثل یدالله گدای سریال قمر خانم، خودش را به پاریس رساند تا برای منشور سلطنتی امضاء گدائی کند.

قرار بر این شد که منتظر السلطنه و مادر مکرمه، با در دست داشتن رسید پول های مرحمتی که به بیق علی و دیگران پرداخته بودند به دیدار آنان بروند تا شاید این بی غیرت ها و بی صفت ها ! کمی خجالت بکشند و بروند و امضای خود را برای تهییج لشکر پای منشور بگذارند. پس از دو جلسه چهار ساعته و کلی گپ زدن با بیق علی، هر چه از مادر و پسر اصرار، از بیق علی، بی صفت، استقامت! و انکار! چیزی جز وعده سر خرمن بدست نیامد.

خلاصه بیق علی هفت خط ! امضایش را موکول کرد به اینکه خود منتظرالسلطنه باید رسماً وارد گود شود و میل و کباده بدست گیرد. پفیوز! خوب میداند که هیچگاه منتظرالسلطنه وارد گود نخواهد شد چون سال ها پیش چند بار وارد گود شده بود ولی هیچگاه زورش نرسید و نتوانست میل و کباده بگیرد و زیر سنگ هم ناله اش به هوابلند شد، لاجرم رفت به ورزش موج سواری روی دوش اپوزیسیون پرداخت. موج سواری ورزشی لوکس و شاهانه است و احتیاجی به تقلای زیاد هم ندارد، نه زور می خواهد و نه پول خرج کردن، مفت و مجانی می شود روی اینترنت سوار موج شد، کافی است هر موجی که راه افتاد با یک اعلامیه آن را مصادره کرد و رویش سوار شد.

از قدیم هم گفته اند؛ تا ابله در جهان است مفلس در نمیماند.

۲۶ خرداد ۱۳۹۰

نامه سر گشاده به خر گلپایگان، خرس خوانسار و بوزینه قاجار

گیرندگان اعضای سیرک یونجه سبز و سردار جاسوس مدحی
نمی دانم چرا از خواندن نامه سرگشاده خیلی لذت می برم، پس از جنبش سبز خرداد هم نوشتن این نامه ها مد روز شده است، همه از پیر و جوان، برا ی مطرح کردن خودشان و در حقیقت برای اینکه بگویند ما هنوز نفس می کشیم و در صورت سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی، شغل و مقام ما در دولت آینده ایران فراموش نشود، یک موضوع بی سر و ته و یک مخاطب معروف، مثل خامنه ای و مصباح یزدی را پیدا می کردند و نامه های سرگشاده برای آن ها می نوشتند و چون پول تمبر هم نمی دادند مجانی تمام می شد، و فقط در سایت های اینترنتی منتشر می شد، سپس بادی در غبغب می انداختند و می گفتند بعله ما هم شدیم مثل مرحوم امیل زولای فرانسوی. ولی این نامه های هموطنان مبارز ملی- منقلی در خارج از کشور، بیشتر به نامه ته گشاده! شباهت دارد، خوب هنر نزد ایرانیان است، دو بست! منظورم همان دو بست سناتوری فرد اعلا می باشد.
من هم از اینکه موضوعی پیدا نمی کردم حرص می خوردم و تا می آمدم بخودم بجنبم می دیدم حریفان از من زرنگ تر هستند ودیگر دستم به قلم نمی رفت، آخر هر صدای مشکوکی از رژیم بلند می شود یکباره ده ها نفر که در نوشتن انشاء ید طولائی دارند، آن صدا را چنان تجزیه و تفسیر می کنند که پنداری کنار گوش آدم در رفته است و حتی بویش را هم می توان احساس کرد و برخی از این روزنامه نویسان اینترنتی هم در نوشته های خود، مزه آن را هم به مردم می چشانند.
کار این روزنامه نویسان آدم را یاد روزی نامه نویسان می اندازد که برای قوت لایموت می نویسند، یک منبع سوراخ دار می گفت، برای هر مقاله دو صفحه ای، سی و پنج یورو می گیرند، خدا بده برکت! خوب روزی دو تا هم که بنویسند در ماه بیشتر از دو هزار یورو می شود. همان منبع می گفت بعضی ها هم مقاله سفارشی می نویسند که مثلاً یکی را بلند کنند یا یکی را به زمین گرم بزنند، البته این کار نرخش بالاتر است، چند نفر را هم نام برد که از همین راه به آلاف و علوفی رسیده اند و در پاریس و لندن صاحب املاک شده اند.
بالاخره جریان این سردار مدحی پیش آمد و برای من هم شد یک فرصت طلایی برای نوشتن اولین نامه سرگشاده در زندگی ام، چه لذتی دارد این اولین ها، هیچ وقت فراموش نمی شود.
من که از این کار های جاسوس بازی چیزی سر در نمی آورم، نشستم فکر کردم چکار کنم؟ یک کلکی به نظرم رسید، شماره تلفن یکی از این کارشناسان جاسوس بازی را پیدا کردم و به او کلک زدم و خودم را روزنامه نگار یکی از سایت های اینترنتی پر بیننده معرفی کردم و با کلی عشوه و ادا با این آقای کارشناس یک مصاحبه ترتیب دادم و آن آقا هم که دل پر خونی از این بساط داشت خیلی حرف ها زد و تحلیل و تفسیرات انجام داد، و من هم از ته و توی جریان با خبر شدم و یک چیز هایی هم یاد گرفتم و حالا می توانم در مورد ماجرای سردار مدحی و پنجره خانه پدر اون آقا ، منظورم همون سیّد علیرضا روزنامه نگار، که نور از محل زادگاهش تابیده بود! و مدیر یک مرکز سه نفری مغاطلات اعراب در لندن است ، که من اسم رمزش را خر گلپایگان گذاشتم، نامه سرگشاده بنویسم که بتوان ″ شین ″ آن را چند متری کشید ، چون شنیدم که یک ریشه ای در گلپایگان دارد، البته درباره خرس خوانسار! دبیر کل یونجه سبز! لازم به توضیح زیادی نیست، یک نگاهی به هیکل و سر وریخت آن دیگری که با سردار جاسوس! عکس یادگاری انداخته وباد در غبغب دارد بیاندازید، خودش است، مهرداد، پسر پرویز خوشگله ! که در زمان شاه در وزارت خارجه کاره ای بود و پیش از انقلاب هم رئیس ساواک اروپا در سویس شده بود.
بوزینه قاجار، هم یک دلقک ایرانی مقیم پاریس است، که یکی دو سالی است ادعا می کند موج یونجه سبز، البته سبز خال خال پشمی به راه انداخته است و خودش می گوید از خاندان قاجار است و نسل پدرش به نمی دانم، چی چی قویونلو ها می رسد! و جدّ مادری اش هم شیخ خزعل! بوده است همان شیخ عرب که نوکر انگلیس ها بود، همه این ها در شجره نو مچه اش نوشته است، می گوید پدرش وزیر زمان شاه بوده است و خودش پول و پله زیادی دارد و همه این خر و خرس ها هم بوی پول به مشامشان رسیده و به خاطر خر پول بودن او دورش جمع شده اند و او را به ورجه وروجه انداخته اند، راست و دروغش را باید از همین هایی که دور و بر این بوزینه در سیرک یونجه سبز! می چرخند پرسید.
پس از این همه مقدمه و معرفی ، حالا می رسیم به متن نامه :
سید نامحترم ، این چه بساطی است که به راه انداخته ای؟ هر روز یک علم شنگه بر پا می کنی و این ملت بیچاره را سر کار می گذاری، این همه ادعای زرنگی داری و بقول خودت سال ها است که قلب وزارت امنیت رژیم را سوراخ کرده ای و از زیر کرسی خامنه ای هم خبر داری و بوی عطرش را هزاران بار استنشاق کرده ای، حالا معلوم شد که یا با آخوند ها هستی و یا بازیچه دست آن ها ، چون از نقاط ضعفی که کم هم نداری استفاده می شود، یک روز یک خانم آنچنانی جلوی کامپیوترت می نشانند و از سکس چات جنابعالی فیلم برداری می کنند و در اینترنت و تلویزیون ها پخش می شود و آب لب و لوچه ات را که سرازیر شده بود نشان می دهند که داشتی به اون خانومه بجای معذرت می گفتی محذرت می خواهم، و چند بار هم تکرار کردی، نمی دانم چرا مثل بچه ها خودت را لوس کرده بودی و روی زرت اش! تاًکید می کردی، بعد هم با پررویی خاص آخوند ها برای رفع و رجوع ، ادعا کردی که طرف مقابل زنت بوده است و صیغه کرده بودی! خوب یکی نیست بپرسد چرا فیلم تو وزنت و اون حرف ها سر از تلویزیون و اینترنت در می آورد؟ آخه مرد ناحسابی آدم با زنش در واقعیت برخورد می کند نه اینکه مثل حسرت به دل ها پشت اینترنت خودش را خالی کند. یادت رفته که چند سال هم با آن آدمکش جمهوری اسلامی، هم منقل بودی ؟ همان محمد رضا صادقی نیا، را می گویم که دو سال پیش در آمریکا به جرم توطئه برای کشتن یکی از ایرانیان مخالف رژیم و دین اسلام دستگیر شد و بعد هم فرستادنش به ایران ، و تو هم به حساب توطئه ترور خودت گذاشتی و به اسم اسناد ویکی لیکس دادی به روزنامه گاردین چاپ کرد، همان روزنامه ای که با سردار مدحی به سفارش تو مصاحبه کرد! خجالت هم خوب چیزی است سیّد! آخه اگر صادقی نیا برای کشتن تو آمده بود با همان تریاک های سناتوری اسلامی کلکت را می کند، چند بار رفتی آمریکا و در خانه اش میهمان بودی؟ و تریاک سیر کشیدی؟ چند بار برایت تریاک به لندن آورد؟ پهلوی لوطی و معلق بازی ؟
آخه تو که ادعا می کردی که سال ها است وزارت اطلاعات رژیم را سوراخ کرده ای، از کانال شهرام شارلاتان! پنجره خانه پدر آخوندت به وزارت اطلاعات باز می شد، سیّد! حالا معلوم شد که همه تحلیل های سیاسی ات در رادیو تلویزیون ها، باز تاب اطلاعات غلطی بود که رژیم به خورد تو زرنگ! می داد و تو هم دانسته همه را سر کار گذاشته بودی، فرفره! که یک چوب بخودت کردی و داری دورش می چرخی!
سه تا نقطه ضعف جدی داری زن، تریاک و خودنمایی، صد ها صفت بد داری؛ بیشرمی، وقاحت، پررویی، دو رویی، پشت هم اندازی و بی وفایی، حتی به همسرت، خیانت و وطن فروشی که حرفه آباء و اجدادی شده است ، هر کسی هم که با تو دمخور است از قماش خودت است.
و اما خطابم به خرس خوانسار است، خرس حقه باز! یادته که بیست و پنج سال پیش، یک جا در حضور چند نفر گفته بودی که رژیم اسلامی آنطور که هم می گویند زیاد بد نیست، فقط اشکال در این است که ما در آن جایی نداریم! بعد هم پول های شاپور بختیار را بالا کشیدی و رفتی پشت سرش بدگویی کردی ؟ یادته که موقع سکس چات رفیق شفیق ات سیّد! به او تلفن زدی و اون بیچاره را در لحظه حساس قفل کردی؟ مثل اینکه دنبال یک خبر می گشتی، اونم بهت گفت مهرداد جان الان پای خط هستم برو سایت گویا اونجا نوشته است! فیلم اش در یوتیوب رکورد شکسته و تا حالا بیش از دومیلیون بیننده داشته است، حالا در رادیو تلویزیون ها می نشینی تفسیر سیاسی می کنی و پژوهشگر مرکز مغاطلات اعراب و ایران شده ای؟ خودت و سیّد، دونفری با اون خانم منشی که حقوقش را یک عرب گردن کلفت ضد ایرانی می پردازد مرکز مغازلات زده اید؟ و از عرب ها برای خوش رقصی پول می گیرید، تازه، به رفیق ات سیّد ات هم نارو می زنی و می روی در خلوت و با اون بوزینه قاجار، نوه شیخ خزعل، و سردار جاسوس جمهوری اسلامی، فیلم ضبط می کنی که ما سه نفر با هم هستیم و حکومت و شغل و مقام تقسیم می کنید؟ واقعاً که پسر همون پدر هستی.
بوزینه قاجار هم که دیگر احوال پریشانش معلوم است نه نامی داشت و نه آبرویی برایش باقی مانده است، هر چه که برای فرانسوی ها و اسرائیلی ها خالی بندی کرده بود نقش بر آب شد، اعلام کرده بود که جنبش خران و خرس های یونجه سبز، در رژیم نفوذ کرده اند و تا سال دیگر ایران را آزاد می کنند، حالا معلوم شد که کی به کی نفوذ کرده بود و کی تا کجایش می سوزد! دیروز هم با همکاری خرس خوانسار در لندن، یک مصاحبه مطبوعاتی به راه انداخت و چند تا گوریل از یکی از شرکت های سکوریتی برای چند ساعت کرایه کرد که مثلاً نقش گوریل های محافظ بوزینه را بازی کنند، تا مردم فکر کنند بوزینه هم برای خودش کسی شده است، بعد هم با کمال پررویی باز ادعا کرد که عواملش در رژیم نفوذ کرده اند، و سردار جاسوس، هم جاسوس رژیم نیست! و رژیم سردار را دزدیده است، جل الخالق به این همه وقاحت! بالاخره تخم قجر است!
در اینجا یک سؤال مهم پیش می آید که شما هنرمندان سیرک یونجه سبز، همگی باید پاسخگو باشید، آیا دستگیری بیش از سی نفر در ایران به جرم جاسوسی که چندی پیش از طرف جمهوری اسلامی اعلام شد، رابطه ای با حماقت شما در ارتباط با محمد رضا مدحی دارد؟ و جان چند نفر دیگر که به شما اعتماد کرده بودند در خطر است؟ با این حماقت ها آیا دیگر کسی برای اپوزیسیون ارزشی قائل خواهد شد؟ یا اینکه از این پس باید شما را قمپوزیسیون یونجه سبز! نامید.
ملت ایران از سر تقصیرتان نگذرد.

۱۰ خرداد ۱۳۸۹

اندر پاسخ کیومرث نویدی شاعر، نویسنده، محلل و مخترع و ...

نویدی جان عجب شعری سرودی
گمان بردی که شاهکاری نمودی
زدی یک بوالعجب بر طاق گردون
واز آن پس رفتی و راحت غنودی
نه فرم دارد نه وزن و قافیه تنگ
ردیف بند تنبان را سرودی
محلل گشتی و کردی تحالیل
خیالت منطق الطیری سرودی
بکردی اختراع و گشتی عالم
بگویم فاش که این سایت را نمودی

۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

تا کور شود هر آن که نتواند دید

هر روز بیچارگان و وابستگان جمهوری اسلامی تلاش می کنند که این وبلاگ را ببندند ولی نوشین مانند سیمرغ از خاکستر خود دوباره بر می خیزد 

۱۵ آذر ۱۳۸۸

آتش آذر

شانزده آذر که باشد روز مهر
آتش آذر در این روز شعله ور
گرمی خرداد به آذر چون رسد
ماه آذر از بهاران سبز تر
جنبش خرداد به آذر آتشی است
آذرخش آن در آذر پر شرر
آتشی چون آتش آذرگشسب
از فروز اش مام میهن شعله ور
ماه آذر ماه آتش ماه خون
دست اهریمن به خون آغشته تر
دشمن از بیم وهراس آسیمه سر
رنگ رخسارش ز پائیز زرد تر
سرو سبزاند این جوانان وطن
سرفرازند همچو سرو کاشمر
سبز باشد سبز ایرانی، وطن
سبز ایرانی ز هر سبز، سبز تر
15 آذر- 6 دسامبر 2009

۰۹ آذر ۱۳۸۸

حیف گوز، در پاسخ گنده گوزی خسرو خزاعی

خسرو ای آنکه از تو حیرانیم/ هزل تو هست موجب شادی
این جفنگ چیست که میگویی/ مغز تو از خرد بود خالی
ریسمان را به آسمان بافی/ غرق در ایمیل های قلابی
اینهمه شور و شوق نا دیده/ زرد گردید خشتک عالی
آن جوانان ایل و سه تا نقطه!/ حیف یک گوز از تفنگ بادی
تو چه ارزش ترور داری/ گنده گوزی نیاورد سودی
نشوی با خرد اگر بخوری/گُوه زرتشت و تخم فردوسی
یاد داری کنار دهشیری/قمه بر سر زدی،دعا خواندی
کوفته و خاویار، کوکو سبزی/کون خود سخت جنباندی
این شعار های تو خالی/بهر پول باشد و دغل کاری
تا که ابله در جهان باقی است/ چون تو شیاد بود بسیاری
زیب نامت کنم خرنامه / همچو ارباب تو عقبائی
تر زنم من بر سر و ریشت/ هر زمان دم خود بجنبانی
میخوری تازیانه از نوشین/ چون که داری خوی حیوانی

۰۵ آذر ۱۳۸۸

اندر پاسخ کیومرث نویدی

باز فریاد نویدی بر هواست
ناله ها وضجه هایش آشناست
نعره های غیرتش در گوش هاست
ازهمان گلدسته شهرش به پاست
در شمايل شمرذی الجوشن بود
فاش گویم او یک چشم تنگ بود
بر تن اش مهمیز گشته هجووشعر
سم زند بر طاق چون یابوی شمر
بر سرش مالیده گشته هجو ها
بر تن اش آماس گشته طنز ها
من نبینم هیچ در او وارستگی
سم بکوبد بر زمین بی خستگی
درخیالش در هنر با محتوی است
با دکارت و فلسفه هم آشناست
او نداند گفته هایش بی بها ست
چنته اش خالی ولی پر مدعا ست
ترکه ای در دست او جای قلم
کرده آن را یک چماقی چون علم
عشق او سانسور باشد در وجود
در نمازش جای دارد چون سجود
گر ساواک برجا بود و رخصتی
آن نویدی خود شدی یک ثابتی
یا که می شد خود محرمعلی خان!
یک مفتش پر تلاش و جان فشان

۲۹ آبان ۱۳۸۸

اندر حکایت دلداگی افتخار السادات دفتریان و خسرو خزاعی

بود یکی پیرزنی نابکار
تخم عرب ، سیده ای خالدار
نام سجل ثبت شده، افتِخار
افتَخر یَفتَخر افتخار
آکله و فتنه گری نامدار
حیله گری، بی هنرواعتبار
در نظرمردم شهر ودیار
اشتَهرو یَشتَهرو اشتهار
گفت ورا نام ژاله بود
در پی نان و نواله[1] بود
دفتری واهل اداره بود
اشتَغَل و یشتَغَل و اشتغال
ازنظر دانش وعلم و سواد
البقره[2] بود بر او اوستاد
درنظر مردم شهرو بلاد
افَسد و یفَسدو افساد
سال رسیدش به هفتاد بار
موی نمانده به سرش، چند تار
در غم معشوق شده خوار وزار
اِستَغزر و یَستَغزر و اِستغزار
از بد ایام به دردی دچار
روی دو چشمش، عینک سوار
چشم به در دوخته، در انتظار
انِتَظر و یَنتَظرو انتظار
داشت بدل مِهر یکی سیدی
سیدی از اهل خزاعی[3] بُدی
سید خلیل بود وبحق، دلقکی
اَضَحَکی ویَضَحَکی ومُضحِکی
سال بر او طی شده بود، شصت بار
در پی نسوان به صید و شکار
لیک به گِل مانده بُدی، چون حمار
أحتضر و یَحتَضر و أحتضار
داشت به سر سودای نام و نشان
رفت و نوشت جزوه یی اندر نهان
گفت که من، معجزه کردم عیان
العَیان و البَیان والچاخان
پیرزن از روی سه پایه جهید
جیغی کشید و مینی ژوپی پوشید
جارکشید از ته دل و دوید
استََفَد یستَفَد استفاد
در هتلی جشن گرفت پیرزن
ریخت بشادی بکامش رَزَن
گفت که شد خسرو خوبان زمن
فاعِلَن وفاعِلَن و فاعِلَن
پیر زنه کرد بسی قیل و قال
در ره معشوق، بپرداخت نَوال[4]
سوزش عشق را، چنین است حال
اشتَعل و یَشتَعل و اشتعال
جای گرفت پشت تریبون خلیل
گفت چرند های فراوان دلیل
گفت که منم، هر چه نبی را، کفیل
الوصی و الوکیل و الکفیل
بود یکی پارسی هوشیار
دید همه سرقت و دزدی بکار
رفت و بکرد غور در این کار و بار
انَتَشرو ینَتَشر انتشار
سید نادان، زده نیرنگ به کار
کرده کپی این خسرو، نابکار
فاش که شد سرقت سید به جار
الهَوار و الهَوار و الهَوار
افتخار و سید خلیل، خوار و زار
از ته دل، داد زدند و هوار
السارق و الساحر، الفرار
اسَتَغفر ویَستَغفر و استِغفار

[1]- لقمه نان و خوراک.
[2]- ماده گاو.
[3]- قبیله خزاعی، یکی از قبائل تازیان می باشند که در زمان عُمر خلیفه اسلام به فارس کوچ داده شدند.
[4]- دهش و بخشش.

۲۸ آبان ۱۳۸۸

به مناسبت قمه زنی خسرو خزاعی در یونسکو

به مناسبت قمه زنی خسرو خزاعی، مدیر کانون اروپایی جهان بینی زرتشت ، در همایش بزرگداشت تعزیه در یونسکو.

سفر کردی به یونسکو، پی نان و پی نامی
در این سودا، نماند برجا، همانا جز بدنامی
برفتی و زدی بوسه بر، پا های دهشیری
ندیده کس چنین روبه، چو تو، در هیچ نخجیری
سخن ها گفتی از حیدر ، احادیثی هم از حنبل
هم از وافور واز منقل، هم از جادو و از جنبل
برای کتلت و کوکو، بشد زرتشت بی حرمت
برای زلف معصومه[1]، برفت از پای توسترت
بخوردی خاویار مفت و، هردم زدی آروغ
سخن گفتی ز باد دل، شدی درپندار ها، فاروق
بکردی تعزیه را مهتر و ، نوروز را کهتر
زدی بر سرقمه، بر ماتحت خود خنجر
چو رسواگشتی و آخر، دروغی گفتی و مهمل
ترهات گو کمتر، ببند آن روزن محبل
بلطف حاج علی آقا [2] ، یکی جاسوس بگرفتی
دریغا کز بد ایام، رگی با پوست بگرفتی
بگفتی پشت کردی بر امارات
چنین قمبل!کسی هرگز ندیده درخرابات
بگفتی گر شودلازم، به مسجد میروی هردم
ز ابریق هم مشو غافل، که لوله اش باشدت مرهم
افا ضاتی چنان گفتی، و غوغا کردی بر منبر
افاضاتی چنین فاحش نزیبد بر تو ای ابتر
بمانند خری! بی دم، برفتی در پی یک دم
دو گوش از دست بدادی لیک، آخر هم ندیدی دم
وطن ارزان گذاشتی ای مکلا ! ، در کف ملا
شدی راًس الخلاء[3] در مسجد و، ابریق آور ملا
اگر خواهی شوی پردیس[4] ، برو در کوی ژاله شو
بزن با افتخار [5] ، جامی و، برو سیّد ، آدم شو !

[1]- معصومه متقیان مدیر انجمنی در فرانسه.
[2]- علی رحیمی، نام مامورخیالی و ساختگی در اتریش، توسط سید خلیل (خسرو) خزاعی.
[3]- مستراح.
[4]- نام مستعار سید خلیل خسرو خزاعی.
[5]- سیده افتخارالسادات دفتریان، معروفه به ژاله کچل.


۲۲ آبان ۱۳۸۸

ماتحت رهبر

در پاسخ کیومرث نویدی
نوید آمد که این ماتحت رهبر
گروهی را به خود مشغول کرده
یکی گفتا مشکل در ردیف است
ولیکن قافیه مجروح کرده
شگفت آید ازاین شر و زآن شور
که چاوز، احمدی را تور کرده

نباشد شکوه از حور بهشتی
که استشهادیون مسحور کرده
19 اکتبر 2009

پاسخ دوباره به کیومرث نویدی


بگفتم هجوی بر رهبر و از ماتحت و از اسفل
یکی هزلی چون نیشتر نصیب شخص رهبر شد
بکردم لاجرم یکسر، فرو در بطن آن رهبر
شیاف وقیف و هم فتوا، غریو آمد که مرهم شد
نویدی آمد و گفتا ، ردیف و قافیه گم شد
نباید این چنین می شد، هنر ازفورم بیرون شد

یکی گفتا واویلا، که یک زن این چنین گوید
یکی گفتا که کام ما از این نوشین، شیرین شد

همه در شورهمه درخشم ، ندا آمد که شد غوغا
نویدی آمد و گفتا، که فورم از محتوا کم شد
بگویم فاش و بی پرده، نباشد باکی از خنده
ردیف و قافیه و فورم، شیاف کون رهبر شد
بگفتند اهل بیت تکبیر، جهید یک برقی از رهبر
ز فورم و محتوا پر شد، ردیف و قافیه حل شد
اگر رهبربدانستی که دارد گنجی در اسفل
بگویم جای عمامه همان گنج اش بر سر شد
ردیف و قافیه در جنگ، ندارد جایی در فرهنگ
مپرس هرگز به جای تاج، چرا عمامه بر سر شد
21 اکتبر 2009

۱۷ آبان ۱۳۸۸

سرود مزدوران جمهوری اسلامی


ما اهل کوفه هستیم
پول میگیریم می ایستیم
اکبر و اصغرهستیم

غلام رهبر هستیم

کبری و صغری هستیم
زشت و مکدرهستیم
در فکر صیغه هستیم

کنیز رهبر هستیم

مَلوط و قوّاد ایم

 فاعل و مفعول هستیم
بیکار و بی سوادیم

امت رهبر هستیم

نامرد و زن ستیزیم

مزدور و نوکر هستیم
لواط گر و خبیثیم

شاگرد رهبر هستیم

شیره کش و معتادیم

جانی و قاتل هستیم
چاقو کش و جلادیم

در خط رهبرهستیم

کوتوله و کج هستیم

دراز و معوج هستیم
بی ناموس و دزدهستیم

در بیت رهبر هستیم

مدیر کل و وزیریم

امام جمعه هستیم
سپاهی و سرداریم

چاکر رهبر هستیم

استاندارو سفیرایم

منصوب رهبرهستیم
مداح وعنتر هستیم

منتر رهبر هستیم

سبز آمده به میدان

ما خود سیاه هستیم
کردیم ستم به ملت

در فکر چاره هستیم

نماز وحشت خواندیم

از این ملت می ترسیم
چمدان ها رو بستیم

ما هم فلنگ رو بستیم

16 آبان 1388

سبز ایرانی

سبزی است نشان سرفرازی
آن پرتو ایزد سروش است
این سبز به همراه وهومن
یادآور زرتشت مهین است

سبزی است نشان بردباری
کوبنده دیو خشمگین است
سبزی است نماد استواری
در ستیغ البرز برین است

سبزی است درسفره نوروز
آغاز گر صدای سین است
این سبز نشان خرمی است
نوزایی و شادی بهار است

سبزی است که حافظ به سحرگاه
از هاتف آن مژده به گوش است
این سبز نه آن سبز خلیفه است
نه سبز امام و سیّدین است

سبزی است که سراپرده رستم
در قلب سپاه همچو نگین است
آن سبز که شد به کام پرویز
شبدیز و ترنج و تاقدیس است

این سبز همان سبز اوستا ست
آیین سروش ایزدان است
سبزی است که در پرچم ایران
بالا تر از سرخ و سفید است

تقدیم به سبز جامگان
13 آبان 1388

اندر بیماری رهبر

شنیدم رهبری بیمار گشته
غم واندوه بر او تیمار گشته
به کار آمد شیاف و حقنه لازم
کمی هم وازلین و قیف لازم
بگفتند دکتران هر چه سریعتر
یکی باید کند در کون رهبر
یکی فتوا نیاز آمد زحوزه
بیامد جنتی پیر عجوزه
نگاهی کرد بر ماتحت رهبر
بکرد انگشت خود تا بند آخر
بگفتا این کار یک سپاه است
کند تا دسته در بطن ولایت
چه رویایی برای هر سپاهی
زند بر کون رهبر یک نگاهی
بخواباندند رهبر را به صورت
بکردند رهبری را ستر عورت
فرو کردند شیاف در بطن رهبر
بگفتند جملگی الله و اکبر
بشد رهبر بسان نور احمر
غریو آمد که رهبر شد بهتر
25 مهر 1388

در سوگ چماقداران

سرودم هجوی و غوغا به پا شد
شفا هم اخته شد، نامش جفا شد
رسید از ره کاوه با چماق اش
سیاوش هم سیاهی لشکرش شد
رگ غیرت ز نادانی ورم کرد
چماق ها بر سر دستان هوا شد
گمانم سوزشی رفت در اسافل
بدادند فحش و کشتن هم روا شد
یکی چُس ناله ها کردند و تهدید
ندانستند که آن دوران طی شد
ندانستند علم در خاک رفته است
هویدا کشته و بی خانمان شد
ساواک منحل شده شاه هم فقید است
خمینی آمد و صاحب زمان شد
چو شعبان رفت وخرقه تهی شد
فقیهی بر چماقداران ولی شد
برو مسکین به حال خود شفا کن
که دوران شجاع الدین طی شد
برو آزادگی آموز ز پروین
ستاره باشد و در آسمان شد
شنیدم ساقی آمد با ظرافت
شکستی جام می و عیش کور شد
نهاد «آی پی» تان در لیست تاریک
چماق بازی در این سایت بی اثر شد
بیا نوشین بگیر جامی ز ساقی
که دوران چماق داری طی شد

5 آبان 1388

اندروصیت نامه شجاع الدین شفا!

شنیدم شفا کرده بر خود جفا
نوشته یکی نامه اندر خفا
پیامی گشاده سر و ته هوا
بگفتا کرده وصیت به ما
ز بازار مسگرها گذشته شفا
زده لاف در غربت بی انتها
پس از عر وتیز وکمی هم خطا
ز محشر سخن رانده و کربلا
که هفتاد سال است با دست و پا
بیوقفه! زند آن قلم را به جا
گمانم که استاد! رفته خطا
گرفته قلم از میان دو پا!
بکردی تعریف ز کیهان شفا
ندانستی کیهان شده بی بها
سیاسی نوشته وصیت نامه را
نوشتی وصیت را، با دو یا!
ز رهبر سخن گفته با فر و جاه
مقام معظم ! بنامیده ویرا، شفا
بگفتی بر اسلام رفته جفا!
ز سوز دل خود سخن گفته ها
خطا کرد و شکر بخوردی شفا
من او را بنامم، پشم الدین جفا
گنه نیست نوشین، شجاعت نما
قلم تیز کن بر سرآن جفا
4 آبان 1388

خر مگسان رهبری!

پس از چند ماه انتظار بالاخره در پایان ماه رمضان، مجلس خبرگان رهبری به ریاست آقای هاشمی یا همان آقای رفسنجانی معروف تشکیل شد. البته دوستان ایشان وی را آقای هاشمی خطاب می کنند، نمی دانم چرا؟ شاید فکر می کنند اگر بگویند رفسنجانی ، مردم یاد مثلاً « فسنجان» می افتند و از اقتدار سردار سازندگی! کم می شود. بهر حال دنیا هم مات و مبهوت، درمانده است که در افکار این ایرانیان چه می گذرد!
عکس هایی هم از اعضای این مجلس در نشریات چاپ شد، که نمی دانم چرا مرا بیاد « خرمگس» انداخت. شاید لفظ خبرگان ، یک جوری مرا بیاد خرمگسان می اندازد، شاید هم شمایل اعضا ی آن که خیلی به خر مگس شباهت دارند، و شاید هر دو این ها با هم ، بهر حال خوشم آمد که به این مجلس بی بو و خاصیت، مجلس خرمگسان رهبری بگویم. یا به قولی بچه های اصفهون که به مگس ،مِگِز می گویند، «مجلس خر مِگِزان رهبری» گفته شود.
حالا قرار است که این مجلس یک طرحی برای برون رفت یا نمی دانم شاید درون رفت! بدهد تا اوضاع مملکت سرو سامان بگیرد. به فرموده مولانا: «آن مگس بر برگ کاه و بول خر// همچو کشتی‌بان همی افراشت سر»
اکثریت قریب به اتفاق مجلس هم به ولایت سلطان سید علی خامنه ای، یا بزرگ خرمگس داران! رای دادند وبندگی و عبودیت خود را اظهار و اعلام داشتند. البته پاسخ به این علما، در امثال و حکم مرحوم دهخدا از زبان محمدبن سلمه آورده شده است که می گوید:«مگس بر نجاست آدمی نیکوتر از آنک علما بر درگاه سلطان.»
می گویند که مگس بیش از (750000) نوع دارد. فکر می کنم که در این زمینه هم آخوند ها دست کمی از مگس ها نداشته باشند. البته در قرآن کریم و احادیث پیغمبر و ائمه بزرگوارهم در قدر و منزلت مگس چیز هایی گفته شده است.
در حدیثی از حضرت محمد گفته می شود: (إذا وقع الذباب في شراب أحدكم فليغمسه ثم لينزعه، فإن في أحد جناحيه داء وفي الآخر شفاء)" هنگامی که مگسی در نوشیدنی یکی از شما افتاد، آنرا در آب فروبرید سپس از آن نوشیدنی استفاده کنید؛ زیرا در یکی از بالهای مگس درد و در دیگری درمان است. "
من فکر می کنم بهتر است که نوشیدنی را دوربریزیم تا خدای ناکرده بیمار نشویم و شب هم خواب آشفته نبینیم و تا آخر عمر هم یاد نوشیدنی با مزه مگس « مگس کولا» نیافتیم. چیزی که فراوان و ارزان است نوشیدنی گوارا، با مزه های مختلف می باشد، و احتیاجی هم نیست که مگس بیچاره را زیر آب فرو کنیم و « غواص مگسان» درست کنیم.
درکتابها از انواع مگس ها نام برده شده است مثل؛ دزد مگسان، زنبور مگسان،شیار دار مگسان، بی شیار مگسان، شهد مگسان ، سر مگسان، سرکه مگسان، ریشه مگسان، سرامگسان، گوشت مگسان، تیز مگسان،نحل مگسان، اسب مگسان، سگ مگسان و بالاخره خر مگسان! و فقط نام غواص مگسان خالی بود.
مگس ها دارای صفات مشترکی هستند از جمله ، دارای دهان های مکنده، شاخک های کوتاه و سه بندی، چشمهای جانبی، تند پرواز و خرطوم برجسته و اغلب خاردار و پشمالو می باشند. نمی دانم چرا این صفات، آدم را بیاد آخوند ها می اندازد.
رئیس مجلس «خبرگان رهبری!» ، جناب هاشمی رفسنجانی است که در سیاست بازی، فساد، دروغ و دغل، ید طولائی دارد. همه منتظر بودند که شاید رفسنجانی بعد از دیدن این همه جنایات و کثافتکاری ها، شق القمر کند و رهبر را از مسند ولایت بزیر بکشد. رسماًنجانی! موفق شد یکبار دیگر مردم را فریب دهد و معاملات پشت پرده را به انجام برساند، و نشان داد که در این مجلس هم فقط مشتی خرمگس! نشسته اند، و خر مگس بزرگ این معرکه هم خود رفسنجانی است.
ضرب المثل معروفی است که می گوید: بر خر مگس معرکه لعنت!
ششم مهر 1388

نامه سر بسته اوباما به خامنه ای

از وقتی که این جنبش سبز راه افتاد بعضی ها آن چنان ذوق زده شدند که نفهمیدند جایگاهشان در سیاست بین المللی و جامعه ایرانی کجا قرار دارد، و شروع کردند به ارسال نامه های سرگشاده به سید علی خامنه ای، و نصیحت و دلسوزی کردن و راه کار نشان دادن، خلاصه خود نمایی و خود مطرح کردن، و البته همه این استادان، نویسندگان وفرهیختگان ! بهتر است گفته شود « پر ریختگان» ، چون بال و پرشان سالهای سال است که ریخته و هر کدامشان تا حالا دست کم دوباردر داخل و خارج ایران از بیکاری! بازنشسته شده اند. تا جایی که آگاه شدیم، خامنه ای هم تا حالا محل سگ به این ها نگذاشته است و خر خودش را می راند.
گفته شد اوباما هم به تازگی نامه دیگری برای خامنه ای فرستاده است. بلافاصله گمانه زنی ها شروع شد و خبر های ضد و نقیض هم درز کرد. یکی گفت که اوباما یواشکی دوباره مسلمان شده و چون شنیده که رژیم در لبنان به هر کسی که شیعه شود سه هزار دلار جایزه می دهد، و خواسته این جایزه را هم بگیرد و به زخم زندگی اش بزند.
دیگری که از برنامه سازان تلویزیون های ماهواره لوس آنجلس بود می گفت که؛ نخیر شاید اوباما آخرین اخطار پیش از حمله را به خامنه ای داده است ، و گفته که اگر مثل بچه آدم سر جایش ننشیند خودش شخصاً به ایران می آید و خامنه ای را به کهریزک می برد! و الباقی...
تریتا تازی هم گفته بود که آیت الله خامنه ای به نامه اول اوباما جواب داده و می خواسته روی این «پر ریختگان» را کم کند، و بگوید که من شما ها رو آدم حساب نمی کنم و با امثال اوباما می پرم.
مجاهدین هم می گویند که اوباما پیش از فرستادن نامه، اجازه حمله به قرارگاه اشرف را صادر کرد تا دل خامنه ای را بدست آورد.
یکی از سیاست مداران اینتر نتی که چند سالی است شب و روز با ارسال ایمیل های فله ای به سطل آشغال های کامپیوتر مردم ، در حال مبارزه مجازی با دشمن است می گفت که؛ اوباما می خواسته یک کار متمایز از دیگران بکند و نامه اش را به جای سر گشاده ، سربسته فرستاده است. ایشان معتقد بود که توانسته است با استفاده از پلیتیک مرحوم سرکار استوار و با مدد گرفتن از روح دائی جان ناپلئون و مرحوم آقای بزرگ، متن این نامه را کشف کند.
این مبارز جان بر کف اینترنتی می گفت: اوباما هم از پولیتیک سرکار استوار استفاده کرده و هر چه که این « پرریختگان» برای خامنه ای نوشته اند بر عکس آن را نوشته است.
سی سال است که خارجیان و گماشتگان آنها در داخل و خارج، سر ملت ایران را با این بازی ها گرم کرده اند، و حالا نوبت نامه پراکنی رسیده است.
من فکر می کنم که شاید اوباما شعر معروف « ای نامه که می روی بسویش- ازجانب من ببوس رویش» را برای خامنه ای نوشته، و نامه را هم با کمی گلاب حلال قمصر کاشان آغشته کرده است.

14 شهریور- 5 سپتامبر 2009

روز وزیر است، شب به زیر است


روز گذشته اولین وزیر زن، محصول جمهوری اسلامی، در هیئت کلاغ سیاه در مجلس رجال اسلامی به نمایش گذاشته شد. این خانم وزیر مرضیه وحید دستجردی نام دارد، وگویا بجز شغل والده بچه های حسن شریعتمداری، سر چماقدار روزنامه دولتی کیهان، پزشک زنان نیزمی باشد. دیگر جای تردیدی نیست که به زیر و بم، و چم و خم زنان در جمهوری اسلامی آشنا است. البته این خانم دکتر! هم از سهمیه بسیج خواهران برای ورود با نمره زیر ده به دانشگاه آزاد اسلامی استفاده کرده است، و مدرک و تخصص ایشان هم از حد همان دانشگاه فراتر نمی رود.
این خانم وزیر مدافع سر سخت جداسازی زنان و مردان در بیمارستان ها می باشد! حالا چگونه می خواهد این کار را به انجام برساند، خود جای بحث دارد.
البته این خانم وزیر را نمی توان به هیچ وجه با وزیران زن در دوران سابق مقایسه کرد. بگذریم در زمان شاه، وقتی که شغل شهبانو را درست کردند، دیدند که با یک گل بهار نمی شود، در صدد آن شدند که چند تا وزیر زن و مدیر کل و قاضی و تیمسار و سرهنگ و غیره هم برای زنان درست کنند، و زنان ایرانی را به جایگاه واقعی خود در دوران پیش از اسلام برسانند .
خانم باسواد وبا جذبه ای بود بنام فرخ رو پارسا، که اولین وزیر زن در ایران شد، و پست وزارت آموزش و پرورش را به ایشان واگذار کردند. این خانم سال ها در مقام معاونت این وزارتخانه انجام وظیفه کرده بود و الحق جزو زنان شایسته ایرانی بود. که پس از انقلاب او را در کیسه گذاشتند و اعدام کردند. بعد ها خانم دیگری بنام مهناز افخمی به وزارت منصوب شد، و ایشان هم کمتر از فرخ رو نبود و توانست جان سالم بدر برد. خانم تیمسار و سرهنگ هم داشتیم، و تا آنجایی که همه بیاد دارند همه این خانم ها نه تنها سر آمد روزگار خود بودند، بلکه از مردان هم درجه و مقام خود هم چیزی کم نداشتند، و در کار ها جدی تر بودند.
مشکل اصلی مردان ما در برخورد با زنان، در جامعه ایران داستانی دراز دارد، که بیشتر آن ناشی از دوران کودکی و تربیت و تعلیم در خانواده و جامعه مذهب زده این کشور می باشد.
بر همین اساس است که زنان و دختران ایرانی همواره مورد تحقیر و تبعیض قرار گرفته اند. درهمین جمهوری اسلامی وقتی دیدند تعداد دختران دانشجو در دانشگاهها بیش از پسران است، بیضه اسلام مانند زنگ خطر به صدا در آمد، و تصمیم گرفتند که جلوی این پیشرفت را بگیرند، و فریاد مگر قحط الرجال است از هر سو بلند شد .
بیشترمردان ایرانی از بالا تا پایین گرفته ، بخش مهمی از سلول های مغزشان، در همجواری بیضه هایشان نشست کرده است، و طاقت دیدن زنان برتر از خود را ندارند، چه برسد که بخواهند زیر دست زنان کار کنند.
همان موقع در زمان شاه که اولین وزیران زن پدیدار شدند، جوک هایی در تحقیر زنان ساخته شد یکی از نمونه های آن این بود که بعنوان چیستان می پرسیدند: « آن کیست که روز وزیر است و شب به زیر است؟» و پاسخ آن هم با خنده نام یکی از زنان وزیر دوران شاه بود.
البته خانم شیرین عبادی اولین قاضی زن، در آن زمان هنوز معروف نشده بود، و شانس آورد که انقلاب شد، والا برای ایشان هم این چیستان را می ساختند : « آن کیست که روز قاضی است و شب راضی است؟».
چندی پیش هادی خرسندی، طنز پرداز با ذوق بر سر مزار شاپور بختیار، خاطره ای از این بزرگمرد تعریف کرد که که می توان آن را پاسخی به این چیستان ها قلمداد کرد، خرسندی گفت که در دوران نخست وزیری دکتر شاپور بختیار روزی در باره آیت الله شهاب الدین اشراقی، داماد خمینی گفتگو شده بود. گویا این حاج داماد می خواسته به فرانسه برای دیدن پدر زن گرامی اش در نوفل لوشاتو برود، و اجازه خروج از کشور خواسته بود.
بختیار وقتی نام این آقا را می شنود چون او را نمی شناخته می پرسد که ایشان چه کاره است؟ و در پاسخ می شنود که ایشان داماد آقای خمینی است. بختیار که خود اهل طنز بود و طنز پردازان را می نواخت، می گوید: این که شغل شب ایشان است. روز ها چکار می کند؟
13 شهریور- 4 سپتامبر 2009

من هم اعتراف می کنم !

ما ایرانیان مردم مقلدی هستیم، پیر و جوان هم سرمان نمی شود. و برای آن که از قافله علم و هنر هم عقب نیافتیم، این تقلید را بصورت علمی و هنری در آورده ایم، و برایش دستور زبان خاصی هم نوشته ایم ، و شگرد هایی هم داریم که مانند فوت و فن استاد می باشد، و راز آن را جز به فرزندان خلف خود، برای هیچ کس بازگو نمی کنیم.
می گویند این تقلید با آمدن اسلام به ایران و مخصوصاً پیدایش تفکر شیعه در ایرانیان رشد کرد، و چنان در میان ما جا افتاد ؛ که با خون عجین شود و با جان بدر رود!
تملق که جای خود دارد در تک تک سلول های بدن ما موروثی و نهادینه شده و از ما ملتی متملق ساخته است. دروغ که جنگ افزار باستانی ما است، و صد البته همه پیامبران ما از عجم و عرب آنرا تقبیح کرده اند.
حالا پس از انقلا ب سال پنجاه و هفت که یک موج روشنگری از گوشه و کنار برخاسته است ، عده ای معتقدند که این هنر نیز با آمدن اسلام به سرزمین ما در آمده است، و لی نمی دانم چرا زنده یاد داریوش کبیر، در کتیبه اش آن را پس از دشمن و خشکسالی در رده سوم قرار داده بود. تا نباشد چیزکی داریوش نگوید چیز ها!
از هنگامی که در خردادماه گذشته، در کشورمان ایران سرو صدایی برخاست و جنبشی بوجود آمد که همه جهانیان را غافلگیر کرد. خواب عمیق خارج نشینانی که در سواحل عافیت لم داده بودند نیز آشفته شد. همگی ذوق زده و بلکه جوّ گیر شدند. بوی خوش آزادی مقام ، قدرت ، پول و تریاک سناتوری فرد اعلا، با حُقه وافورهای ناصرالدین شاهی، همه را به وجد آورد و اعلامیه های بلند و کوتاه میهن پرستانه، و نامه های سر گشاده و ته گشاده، به تقلید از یکدیگر به چپ و راست صادر کردند.
خوب این روز ها نامه نوشتن هم مجانی شده و خدا پدر سازنده کامپیوترو ایمیل را بیامرزد که همه را از پرداخت پول کاغذ، پاکت و تمبر معاف کرد ه است، و مهم تر از آن، دیگر نیازی هم نیست که تا اداره پست سر محل بروند، چون ممکن است در طول راه جان شریف این مبارزان راه آزادی که در بالا به تفصیل عرض شد بخطر بیافتد، و خدای ناکرده بلایی به سرشان بیاید و ناکام از دنیا بروند. چون پس از سرنگونی رژیم آخوند ها بی تردید از صادرات دختران زیبا روی ایرانی به خلیج فارس جلوگیری خواهد شد، و بالاخره باید کسانی که سال ها در خارج از کشور مبارزات اینترنتی انجام داده اند، و از تجربه سیاسی و وزارت و ریاست و مدیر کلی و برخوردار شده اند، پاسخگوی اقلام مازاد درون کشور باشند، که سالیان دراز در آرزوی آن حسرت کشیده اند.
پس از رجز خوانی های سیاسی و فراخوان نامه ها و نامه های بی سرو ته گشاده ای ، مانند نامه های " استاد پشم الدین جفا " و استاد " قولدنگ فرصت طلب زاده" و دیگر استادان و مبارزان و وارثان کفش و کلاه ، اکنون که دادگاه فرمایشی اسلامی در تهران در جریان است و متهمین که خود از فرزندان انقلاب هستند، زیر بار مهر ورزی اسلامی به رکوع و سجود رفته اند ، و هر یک بر دیگری پیشی جسته و دست به افشاگری و اعتراف می زنند. من هم که در خارج کشور نشسته ام برای همدردی و تقلید از آنان می خواهم اعتراف کنم.
من اعتراف می کنم که در انقلاب مخملی علیه رژیم مقتدر اسلامی شرکت داشته ام. ولی مخمل من رنگش آبی بوده است. من رنگی برای انقلاب مخملی در نظر نداشتم، چون سال ها است که به بیماری کوررنگی چشم دچار شده ام، و همه رنگ ها را سیاه و سفید می بینم، این مخمل را خانم از بازارچه ای که هفته ای سه بار در محل ما برپا می شود متری نیم دلاراز مسیو ژاکوب ( یعقوب) که هرهفته بساط تکه فروشی راه می اندازد خریداری کرد. اولش قصد انقلاب مخملی نداشتم و خانم سه متر از این پارچه را خریده بود که رومبلی خانه را که کهنه شده بود عوض کند، من پرسیدم متری چند خریدی گفت ارزان خریدم و پرسیدم چه رنگی است، خانم گفت رنگ آبی سلطنتی است. گفتم عجب این مسیو ژاکوب هم سلطنت طلب است؟ باز هم از این پارچه ها دارد ؟ خانم گفت برای چی می خواهی ؟ این بجز رومبلی بدرد کار دیگری نمی خورد. گفتم شما کاری نداشته باش، هفته بعد با هم برویم بازارچه یک توپ بخریم حتماً ارزانتر هم حساب خواهد کرد. هر چه باشد پدران این مسیو ژاکوب به کورش کبیر بدهکارند، و حالا می توانند کمی از بدهیشان را به فرزندان کورش باز پرداخت کنند. خانم که از این چیز ها سر در نمی آورد با غرولند رفت تا نماز ظهر و عصر را با هم بخواند.
پس از نماز آمد و پرسید حالا می خواهی با یک توپ مخمل چکار کنی؟ گفتم خودت جواب خودتو دادی ، می خواهم توپ در کنم!. خانم خندید گفت برو جانم خواب دیدی خیر باشه، آن موقع که توپ و تفنگ دستتان بود هیچی در نکردید، حالا تو دیار غربت یاد بازار مسگر ها افتادی! از قدیم گفته اند؛ لاف در غربت و گوز! در بازار مسگر ها صدا ندارد. گفتم حالا خواهی دید. بزودی به ایران بر می گردیم و شما هم دیگر نگران سر برج نخواهی بود. خانم از خنده ریسه رفت و گفت با توپ مخمل!؟ خانم پرسید؛ حالا اداره سوشیال پول این برج را ریخته است که می خواهی ولخرجی کنی ؟ گفتم بله دیروز از بانک پرسیدم گفتند ریختند.
بله من اعتراف می کنم که سال ها است، یعنی از زمانیکه به خارج پناهنده شدم، علیه جمهوری اسلامی در همه توطئه ها شرکت داشتم، و با سازمان های جاسوسی آمریکا و انگلیس رابطه داشتم، پول هم می گرفتم ، یواشکی به حسابم در بانک سویس می ریختند. روسها هم چند بار به من چشمک زدند، ولی راستش من چون هنوز نماز روزه ام را ترک نکرده ام نمی خواستم با این کافر های عرق خور و کالباس خور، هیچ رابطه ای داشته باشم، و در ضمن پولشان هم روبل بود و نمی شد مثل دلار و پاوند به سادگی خرج کرد . خانم که اصلاً با اینا میانه اش جور نیست میگه بوی خوک میدن ، خانم میگه فرانسوی ها شیک ترولی خیلی گدا هستند. اسرائیلی ها هم که از خودمون هستند و هنوز هم مدیون کورش کبیرند، و خیلی برای ایرانی ها دل می سوزانند ، و مرتب مرحوم هایده را به اونجا برای کنسرت دعوت می کردند.
من اعتراف می کنم که در همه گروه های اپوزیسیون، البته بهتر است بگویم قمپوزیسیون عضو بودم و هر جا آش بود من هم فراش بودم. و آنقدر در عمرم خیانت کرده ام که بهتر است اسم و فامیل خودم رو " خائن خیانت زاده " بگذارم.
من اعتراف می کنم که قرار بود با آقای موسوی انقلاب مخملی را بیاندازیم . آقای موسوی یک ایمیل به من زد و گفت بیا با هم انقلاب مخملی راه بیندازیم ، گفتم مهندس جان این کار ها خرج داره از کجا هزینه خرید مخمل را بیاوریم، گفت نگران نباش آقای هاشمی هم پشت قضیه است! منظورش همان آقای رفسنجانی است. خودمونی ها بهش می گند آقای " هاشمی " و گفت آقای کروبی هم از زمان امام تا حالا حق امام رو به جیب میزنه و پول زیاد داره، ولی دلش نمی آید خرج کند . فقط یک قلم سیصد میلیون از شهرام جزایری حق امام گرفت ! خلاصه آمریکایی ها هم یک بودجه بکلی سری! حول و حوش هفتاد و سه میلیون و دویست و هشتاد هزاردلار، در نظر گرفته اند که در ایران انقلاب مخملی راه بیاندازند. اونا هم یک قول هایی داده اند و گفتند باید ببینند کار ها چه جوری پیش خواهد رفت، و بعد سر کیسه رو شل خواهند کرد. گفتم باشه من هم میروم دنبال خرید مخمل ببینم چه می شود. گفتم مخمل های خارجی بهتر از این مخمل های چینی و روسی است....
دنباله اعترافات در روز های آینده
29تیر1388

ای لشکر صاحب لواط آماده باش آماده باش

دستکاری در نوحه آهنگران ( بلبل خمینی)
ای لشکر صاحب لواط آماده باش آماده باش
بهر نبردی پر صفا آماده باش آماده باش
رزمندگان ابزار به کف روز لواط آمده
ای لشکر آسید علی گاه بکارت آمده
از نیروی لواط گران تا بی نهایت آمده
از شوق دیدار لواط دل ها همه شیدا شده
از عاشقان این لواط پوشیده این صحرا شده
در قلب این لواط گران شوری زنو بر پا شده
رو به لواط می رویم رو به لواط می رویم
سوی دیار این شیخان بهر لواط می رویم
بهر ولای این لواط تا به کهریزک می رویم، به کهریزک می رویم
گرفته ایم ذکر به کف و نثار جانان می کنیم
هستی خود در راه رژیم یک سره قربان می کنیم
جان و سر و تنبان خود فدای رهبر می کنیم
ما به جوار این لواط با شهدا می رویم
دیوانه خو گشته و زقید ها رسته ایم
به لطف بیکران رهبر همیشه دل بسته ایم
زما و من گسسته و به لواط پیوسته ایم
بهر نجات این رژیم با عشق لواط می رویم
جمهوری اسلامی ما زنور لواط روشن است
درد و هراس و واهمه در ماتحت دشمن است
بیم ز لشکر لواط در دل مرد و زن است
چو ما به فرماندهی آسید علی می رویم
قمبل مردان خدا سنگر دین جفا
در دل شب منوّر از باتوم و چماق و چوب
منظره های آن ببین چو صحنه کهریزک است
لواط گران آمده اند، تا به اوین می رویم
به کهریزک ما بیا برادرم بکن گذر
ولوله لواط گران شور دلیران نگر
ناله نیمه های شب سوز ش این لواط نگر
بپرس از این برادارن بگو کجا می کنیم
یکی نشسته گوشه ای خدا خدا می کند
به رهبر و امام خود ز جان نفرین می کند
یکی دیگر ز معرفت سخن افشا می کند
که ما به قربانگه رژیم روبه لواط می رویم ...
29 امرداد 1388

در جمهوری الواطی میزان، لواط مردم است

می گویند آیت الله خمینی در دوران ولایتش یکبار گفته است که « میزان، راًی مردم است» بهر روی خمینی می خواست با این گفته نمایش دموکراسی را اجرا نماید، چون در ایران هیچگاه راًی مردم وزنی نداشته است تا میزان چیزی قرار بگیرد. راًی مردم از باد هم سبکتر و مانند پر کاهی همیشه به اینسوی و آنسوی می رفته است.
در سال های آخر زمان شاه که صحبت راً ی و راً ی گیری بود، دیده می شد که برخی از کاندیدا ها کامیون هایی از راًی دهندگان را توسط کارچاق کن ها ، از دهات اطراف تهران مانند احشام بار کرده و به حوالی میدان بهارستان می آوردند، و راً ی های از پیش آماده شده را در میان آنان تقسیم، و روستائیان هم که با وعده یک پرس چلوکباب کوبیده به شهر آمده بودند راًی ها را در صندوق ها می ریختند، و پس از صرف غذا در چلوکبابی های میدان بهارستان و خیابان سیروس، با سلام و صلوات به ده خود بر می گشتند. آنروز ها یک پرس چلوکباب کوبیده حدود ده ریال بود.
هیچوقت هم دیده نشد که این روستائیان برای پس گرفتن راً یشان برگردند، تا ما بدانیم میزان راًی را در ایران با چه چیزی می سنجند. خلاصه یک بار هم شنیده شد که یکی از این کارچاق کن ها، بنام حاج عباس عقبائی فر، کامیون راًی دهندگان را به تهران آورد و پس از پایان کار آن بیچاره ها را در خیابان رها کرد و پول چلوکباب ها را بالا کشید و زد بچاک!
بیچاره دهاتی ها کمی غرولند کردند و هر کدام خودشان را یک جوری به ده رساندند و ماجرا را برای دیگر هم ولایتی ها تعریف کردند.همین ماجرا باعث شد که در دوره بعد انتخابات مجلس، دهاتی ها زرنگ شدند و پول چلوکباب و کرایه برگشت را پیشاپیش و خشکه در خواست می کردند، و یک نوشابه یا دوغ هم به نرخ چلوکباب اضافه شد.
در جمهوری اسلامی هم از این کاسه خرجی ها می شود. از سیب زمینی مجانی و روغن گرفته تا سیم کارت تلفن و کوپن بنزین جزو مشوقات انتخاباتی محسوب می شوند. در سی سال گذشته هم کسی بدنبال پس گرفتن راًی خود نبود. ولی نمی دانم یهو چطور شد که یک تعدادی زیر پای مردم نشستند و گفتند بروید راًیتان را پس بگیرید چون در انتخابات تقلب شده است.
این بیچاره ها هم فکر کردند که مثل همیشه جریان با دو تا پس گردنی و چند ضربه باتوم برادران انتظامی و لباس شخصی حل خواهد شد.! غافل از اینکه در دوران ولایت آ سید علی خامنه ای، برای هر چیزی میزان گذاشته اند و مثل سابق نیست که هر کی هر کی باشد، و دیگر دورا ن آقا بالا خا ن سردار تمام شده است.
معمولاً قوانین را مجلس تصویب می کند و برای اجرا به وزارتخانه ها و ادارات و مسئولین دولتی و انتظامی می سپارد. تازه پس از اینکه مردمی را که در تظاهرات مسالمت آمیز کشته نشده بودند، دستگیر و به زندان ها بردند متوجه شدیم که میزان راًی مردم ، در جمهوری خامنه ای با لواط ! برابر است.
زندانیانی که توانستند جانی سالم و بدنی مجروح و پاره پاره بدر ببرند، می گویند که فرماندهان پاسداران و نیرو های بسیج و انتظامی به عوامل خود دستور می دادند که این برادر یا خواهر فلان فلان شده را ببرید و راًیش را پس بدهید. و سپس آنها را با کتک می بردند و چند ین نفر به زندانیان دست و پا بسته تجاوز می کردند و به قول خودشان راًی آنها را پس می دادند. حالا باید از این برادران رزمنده اسلام پرسید چرا راًی ها را به آنجا فرو می کردید؟ مگر موقع راًی دادن از آنجا راًی داده بودند که شما بحسابشان ریختید! یا نکند خدای نکرده این ها در صندوق ها کار بزرگ کرده بودند که شما تلافی کردید؟!
خلاصه فهمیدیم که در حکومت اسلامی راًی با لواط برابر است، و اینهم شق القمر آیت الله سید علی خامنه ای در قرن بیست و یکم است.
شنیده شد که چون تعداد راًی ها ی پس دادنی زیاد بوده است ،گویا تعدادی از رزمندگان لبنانی و فلسطینی هم بفرمان حاج سید مجتبی فرزند و جانشین رهبر معظم، برای پس دادن راًی ها به کمک برادران رزمنده و ابزار بر کف ایرانی خود آمده بودند.
دست مریزاد که رهبر دوراندیش و فرزند دلبندش، به مقام جاکشی برای لبنانی ها و فلسطینی ها نائل شدند، که این مقام شامخ برازنده هر دو می باشد.
حالا قرار است که از لواط گران با تجربه ، گردان های ویژه لواط گران اسلامی در سپاه و بسیج تشکیل شود تا با دیدن آموزش های مقدس به ادامه خدمت صادقانه خود برای بقای نظام مقدس جمهوری الواطی ! ادامه دهند. اعضای این گردان های بزمی- لواطی، از اسلحه ، لباس و علائم ویژه، و فوق العاده سختی خدمت بر خوردار می باشند.
برابری درجات این افراد با همکاران خود در سپاه پاسداران بترتیب زیر می باشد:
سرباز= لوطی
رزم یار= لواط یار
رزم آور= لواط آور
ستوان= لواط بان
سروان= لواط ران
سرگرد= لواط گرد
سرهنگ= لواط تنگ
سرتیپ= لواط تیپ
سرلشکر= لواط کر
سپهبد= لواط بد
۲۷ مرداد ۱۳۸۸

مبادله اکبر و رهبر

درشبستان مسجدی دو طلبه مشغول مبادله بودند، که ناگاه صدای گوشخراش موذنی از گلدسته مسجد به گوش رسید، و عیش آنان را منقص کرد. یکی از آنان گفت؛ وه چه صدای انکرالاصواتی، و دیگری گفت؛ در شهری که من و تو معمم آن باشیم، موذن خوش صدا تر از این نمی شود! وقتی دو طلبه به نوبت با هم لواط کنند به این کارشان اصطلاحاً «مبادله» می گویند.
بیش از پنجاه سال است که اکبر هاشمی بهرمانی معروف به رفسنجانی، و سید علی حسینی خامنه ای، رفیق گرمابه و گلستان یکدیگر هستند، و با یکدیگردر حال مبادله و معامله می باشند.
پیش از انقلاب، یک خانه دو طبقه در خیابان نایب ‌السلطنه، نزدیک مدرسه علوی اجاره کرده بودند که در طبقه اول آن هاشمی ها زندگی می کردند، وسید علی خامنه‌اى رهبر فعلی و خانواده‌اش در طبقه دوم بودند و با هم زندگی می کردند. بگفته هاشمی رفسنجانی هر روز یکی از آن ها برای هر دو منزل نان خریداری می کرد.
خامنه ای در خاطراتش گفته است که زمانی که با خانواده اش در همسایگی هاشمی رفسنجانی زندگی می کرد چند بار ناچار شده برای پرداخت اجاره اش از رفسنجانی قرض بگیرد. خامنه ای از راه شهریه طلبگی، و روضه خوانی در ماه های محرم و صفر امرار معاش می کرد.
سید علی خامنه ای در پیش از سال پنجاه و هفت و نیز هفته های اول انقلاب نام آشنایی برای مردم نبود و در اوایل انقلاب در مشهد یکی از آ خوند های زیر دست آیت الله واعظ طبسی ( نماینده ولی فقیه در خراسان و تولیت آستان قدس رضوی) بود . آیت الله خمینی به سفارش هاشمی رفسنجانی که با سید علی خامنه ای دوستی دیرینه داشت او را از مشهد به تهران فراخواند ، و پس از چند ماه او را به عضویت شورای انقلاب گماشت.
خامنه ای با آمدنش به تهران بسیار آرام از پلکان قدرت بالا رفت و هنگامی که آیت الله منتظری امام جمعه وقت تهران قصد داشت به قم بازگردد، به سفارش او با حکم خمینی به عنوان امام جمعه تهران منصوب شد. منتظری میگوید او را به عنوان امام جمعه به خمینی پیشنهاد کرد زیرا وی را خطیب خوش بیانی می دانست.
داستان رئیس جمهور شدن او و سپس رهبر شدنش به کوشش رفسنجانی را می دانیم . محمد هاشمی رفسنجانی برادر اکبر رفسنجانی، که در آن زمان رئیس رادیو و تلویزیون بود، در مصاحبه با ( ایسنا، سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۱) می گوید: «شب ارتحال امام شب بسیار سختی بود و تقریبا تمام مسئولین كشور حضور داشتند و در آنجا بود كه قبل از اعلام خبر رحلت امام تصمیم گرفتند با توجه به امواج تبلیغاتی كه علیه نظام جمهوری اسلامی وجود داشت و آن را قائم به حضور امام میدانستند رهبری را برگزینند و آیت الله خامنه ای با اكثریت آرای حاضران به عنوان رهبر برگزیده شدند» .
این انتخاب از نظر قانون اساسی رژیم اسلامی هم بی اشکال نبود. اول اینکه انتخاب رهبر باید توسط مجلس خبرگان صورت می گرفت و نه بیست نفر از آخوندهای رژیم که بر سر جنازه خمینی حاضر بودند، و دوم اینكه بر طبق قانون اساسی آن زمان (مصوب سال 1358 ) یکی از شروط انتخاب شدن به رهبری را "مرجع تقلید" بودن او ذکر کرده بود که سید علی خامنه ای فاقد آن شرط بود.
هاشمی رفسنجانی در مصاحبه ای با حجت الاسلام علی زاد سر جیرفتی، نماینده مجلس شورای اسلامی در تاریخ سوم دیماه 1387 گفته است « خامنه ای عشق من است » . او در باره روابطش با خامنه ای گفته است: « روابط من با آیت‌الله خامنه‌ای، هم عاطفی است و هم معرفتی و هم سیاسی و هم کاری. معرفتی است زیرا عمیقاً همدیگر را می شناسیم، خلقیات، عادات، روحیات و افکار هر یک از ما برای دیگری روشن و بسیارنزدیک است و بدین جهت است که حقیقتاً عاطفی است. سیاسی است، زیرا من و آقای خامنه‌ای عمده عمر خود را با همکاری سیاسی گذرانیده‌ایم و با سیاست عجین شده‌ایم. کاری است؛ چونکه در طول نیم‌ قرن گذشته، آقای خامنه‌ای و من، در حقیقت لازم و ملزوم هم و مکمل یکدیگریم، در طول مبارزه، تمام کارهای (حداقل پنجاه و چند سال عمر) من و ایشان، در راستای سر و سامان دادن به امور انقلاب اسلامی، اداره‌ کشور، و رتق و فتق مشکلات سخت روزگار دفاع مقدس ملت شجاع و مسلمان ایران، بوده و هست... من آقای خامنه‌ای را دوست می‌دارم و هرگز به جهت ملاحظات سیاسی و حکومتی، آن موارد را مطرح نساختم و تکرار می‌کنم که طی حداقل پنجاه سال گذشته در این کشور دو نفر از من و آقای خامنه‌ای به یکدیگر نزدیک‌ تر، کسی را نمی‌شناسم».
خامنه ای در تاریخ دوازدهم مرداد ماه سال 1372 در باره اکبر هاشمی رفسنجانی گفته است : « اینجانب‌ از سال‌ 1336 تاکنون‌ ایشان‌ را از نزدیک‌ می‌شناسم‌ و در صحنه‌های‌ مختلف‌ یا یکدیگر همکار و همفکر بوده‌ایم‌ یک‌ آزمایش‌ چهل‌ ساله‌ برای‌ ایجاد اعتماد در انسانی‌ کافی‌ است‌. و من‌ در همه‌ این‌ مدت‌ ایشان‌ را در راه‌ خدا و حقیقت‌ و اعلای‌ کلمه‌ دین‌ و پیشبرد اهداف‌ اسلامی‌ مشاهده‌ کرده‌ام‌.(این مطلب درمؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی- دفترحفظ ونشرآثارسیدعلی خامنه ای درج شده است) .
درنماز جمعه ۲۶ تیر تهران که یک ماه پس از جنبش سبز به امامت اکبر هاشمی رفسنجانی برگزار شد. جمعیت انبوهی که معترض به نتایج انتخابات بودند، فریب سخنان فائزه دختر هاشمی رفسنجانی را خوردند، و تصور کردند که می توانند شیخ اکبر را در برابر سید علی رهبر علم کنند، از این رو در نماز جمعه و خیابان های اطراف آن حاضر شدند، و با سردادن شعارهایی مانند «هاشمی سکوت کنی، خائنی»،« هاشمی باغیرت، حمایت، حمایت» سردادند.
هاشمی رفسنجانی هم یکی به نعل و یکی به میخ زد، ولی دستگیری ها، کشتار، شکنجه و تجاوزات جنسی به زندانیان، همراه با سکوت هاشمی بی غیرت! که رئیس دو نهاد حیاتی جمهوری اسلامی است ادامه داشت.
هاشمی رفسنجانی روز شنبه 31 مرداد هم آب در پاکی را روی دست همه ریخت و در جلسه مجمع تشخیص مصلحت نظام، در نخستین حمایت آشکار از خامنه ای از زمان انتخابات ریاست جمهوری، همگان را به رعایت «دستورات و رهنمودهای» رهبر جمهوری اسلامی دعوت کرد و گفت:« هرکس در هر مقامی باید خود را ملزم به رعایت دستورات رهبری بداند و صاحبان تریبون و صاحب نفوذان و رسانه ها از دامن زدن به تفرقه و تیترسازی های جنجالی خودداری کنند و در جهت ایجاد وحدت و وفاق جامعه راه باز کنند».
البته در پس پرده این موش و گربه بازی ، جنگ قدرت و ثروت میان دو خاندان فاسد اکبری و رهبری نهفته است، و هر یک خواستار سهم بیشتری از بیت المال می باشند. شیخ اکبر رفسنجانی این روباه پیر و مکار، توانست با بازی های سیاسی خود مشت سید علی خامنه ای و فرزندش مجتبی و جانیان بیت رهبری را باز کند، و نگذارد که باند خامنه ای یکسره قدرت را قبضه کند. او با ترساندن سید علی خامنه ای به تشکیل مجلس خبرگان و تهدید به عزل او توانست به یک توافق همه جانبه با خامنه ای برسد و آینده خود و خاندان فاسدش را تضمین نماید.
بهمین دلیل است که تشکیل مجلس خبرگان یک ماه به تعویق افتاد، و شیخ اکبر در جلسه مجمع تشخیص مصلحت نظام، به عشق همیشگی خود، سید علی تضمین های لازم را داد.
بیچاره ملت فریب خورده و ساده اندیش ایران، که سی سال است بخاطر این جنگ های زرگری میان اکبری ها و رهبری ها، شایسته ترین جوانان خود را قربانی می کند.
دوم شهریور- 24 اگوست 2009