۰۱ دی ۱۳۹۱

ماجرای مرکز غنی سازی لنگرود !


تقصیر ازهادی خرسندی بود که پای شوهر خاله ی میرموسموس را به میان کشید و در طنز خود از این آدم، و نسبت فامیلی او با این نویسنده و تاریخ چی! معاصر پرده برداشت. البته خوب شد که راجع به این کربلائی میر عبدالغنی، میر آب زحمت کش لنگرودی حرفی به میان آورده شد و باعث شد که آمریکایی ها و اسرائیلی ها جریان را بفهمند، و گرنه یک شب ممکن بود صد ها هواپیمای بمب افکن آمریکا و اسرائیل به لنگرود حمله کنند و چند هزار تن بمب خالص و نا خالص روی خانه میر عبدالغنی بیچاره خالی کنند. باقی قضایا را میشود حدس زد، بقول معروف؛ به یک گردش چرخ نیلوفری، نه لنگرود به جا ماند و نه میر عبدالغنی!

خوشبختانه ماًمورین همه سازمان های جاسوسی دنیا، حرکات اپوزیسیون قدر قدرت و قوی شوکت ایران در خارج و داخل را رصد میکنند، و پس از سی و اندی سال، به خالی بندی های اپوزیسیون هم آشنا شده اند و میدانند که بجز هنر! که نزد ایرانیان ارثی است و بس! خالی بندان در جهان صنعتگرند! وگرنه اگر فرستادگان اسرائیل که در پاریس با میر موسموس یواشکی ملاقات کرده بودند، خام حرف های او شده بودند و ماجرای مرکز غنی سازی لنگرود! را جدی گرفته بودند، چه مصیبتی به سر مردم خطه گیلان فرود میآمد، آن خطه زر خیز با خاک یکسان و از صحنه روزگار محو میشد. بیچاره گیلانی ها که ناخواسته هم ولایتی این میر موسموس! شده اند.

بالاخره، جاسوسان سیا و موساد کشف کردند که از سال های قدیم میر موسموس با شوهر خاله اش، کربلائی میر عبدالغنی،میر آب لنگرودی ،اختلاف شدیدی پیدا کرده بود وجریان از این قرار بوده که روزی از روزها میر عبدالغنی، سر زده به خانه با جناقش میرود، و میرموسموس را که در آن زمان تازه به سن بلوغ رسیده بود در طویله خانه شان با یکی از گوسفند های سفید و چاق و چله در حال غنی سازی دیده بود و گفته بود « کوسی خانه نیه» « انه خایی؟» یعنی کسی خانه نیست، اینو میخواهی و سپس با چند تا پس گردنی محکم و چند تا بشو، بشو، تن لش، میر موسموس را از طویله بیرون انداخته بود.

میر موسموس هم سال ها این موضوع را از یاد نبرده است و در پی فرصتی بود تا انتقام خود را از شوهر خاله اش بگیرد، حالا که صحبت از حمله هوایی به ایران، نقل محافل بود، فکر بکری به کله این میرموسموس مارمولک! زده بود، پیش خودش گفته بود، حالا وقت تسویه حساب است، و رفت و به سناتور آمریکایی نامه نوشت و ضمن در خواست حمله نظامی به ایران چند تا آدرس مراکز غنی سازی در ایران را که از روی گوگل پیدا کرده بود به سناتور آمریکایی داد، و آدرس منزل شوهر خاله بیچاره اش در لنگرود را هم یواشکی قاطی آدرس ها جا زد.

اسرائیلی ها که همه جا ماًمور دارند، تا آن زمان خبری از مرکز غنی سازی لنگرود نداشتند، و ناچار شدند به مدت یک سال جاسوسان خود را برای رفتن به لنگرود آموزش بدهند. جاسوسان با اوضاع گیلان و لنگرود آشنا شدند، رقص قاسم آبادی یاد گرفتند، طرز تهیه زیتون پرورده، باقالی قاتق با کته رشتی و اشپل ماهی را هم تمرین کردند، و پس از قبولی در امتحانات، یک شب با یکی از این پهپاد های جاسوسی بر فراز جنگلهای گیلان با چتر نجات فرود آمدند و پرسان پرسان خانه کربلائی میر عبدالغنی، شوهر خاله میر موسموس را پیدا کردند و گوش ایستادند و با دوربینهای لیزری که شب را مثل روز روشن میکند دیدند که بعله! چه دود و دمی، از این مرکز غنی سازی بهوا بلند است، و بقول دائی جان ناپلئون با چشم های کبود خودشان دیدند که میر عبدالغنی یکی از این سانتریفیوژ ها را بدون رعایت مسائل ایمنی ، بدون دستکش به دست گرفته و به تنهایی مشغول غنی سازی تقریباً حدود نود در صد است و کم مانده است که به خط قرمزی که بنیامین نتان یاهو، در سازمان ملل به همه نشان داد برسد.

جاسوسان بلافاصله فیلم و عکس تهیه کردند و به مراکز موساد و سیا فرستادند. گفتنی است که همه کارشناسان از دیدن این عکس ها و فیلم ها مات و مبهوت و به اصطلاح میخ شده بودند، که این چه سانتریفیوژی است که ایرانی ها ساخته اند عجب بدون برق و باطری و با ذغال هم کار میکند. خلاصه بلافاصله از ماًمورین اعزامی در محل خواستند که صدای این سانتریفیوژ را برای بررسی بیشتر ضبط و ارسال کنند در کمتر از چند دقیقه صدای دستگاه غنی سازی بوسیله دستگاههای استراق سمع ضبط و با ماهواره به مراکز فرستاده شد و با کمال حیرت شنیدند که این سانتریفیوژ ساخت ایران فقط یک صدای خفیف و منظم جیر جیر! مثل یک جیرجیرک پیر از خودش در میآورد.

در مرکز سیا و موساد از ماًمورین خواستند اطلاعات بیشتری بدست آورند و ارسال کنند. ماًمورین گزارش کردند که میر عبدالغنی کارش را تمام کرد و با یک سنجاق چند به بار سوراخ سانتریفیوژ فرو کرد و سانتریفیوژ را تکان داد و در پارچه ای پیچید و بلند شد و رفت سر کار شبانه تقسیم آب به خانه های محل.

مرکز سیا که اصلاً از این فن آوری جدید در مرکز غنی سازی لنگرود چیزی سر در نیاورد، ولی بچه های موساد زرنگ تر بودند و رفتند سراغ یکی از همکاران ایرانی الاصل خودشان و موضوع را با او در میان گذاشتند و نظر وی را پرسیدند، او هم به منزل عمویش که تازه از ایران به اسرائیل مهاجرت کرده بود زنگ زد و موضوع را با او در میان گذاشت و عمو هم از خنده ریسه میرفت گفت عمو جان، شما ها رو سرکار گذاشته اند، این سانتریفیوژ ایرانی ها جدید نیست و از قرن ها پیش در ایران وجود داشته است و نوع ناصرالدین شاهی آن معروف است. بچه های موساد که مکالمه را ضبط و گوش میکردند بلافاصله با رؤسای بالا تماس گرفتند و گفتند که چه نشسته اید که ایرانی ها از زمان ناصرالدین شاه، در صد غنی سازی را بالا برده اند و شاید هم چند بمب در آن زمان تولید کرده باشند.

بلافاصله عموی همکارشان را برای توضیحات بیشتر با اسکورت نظامی به مرکز موساد بردند و عمو هم جریان حقه و وافور و تبدیل تریاک به شیره را توضیح داد و تازه اهالی موساد وسیا، بقول شاهزاده رضا پهلوی، دو زاریشون افتاد و فهمیدند که ای دل غافل، چه نشستی که این، میر مارمولک! عجب مارمولکی است و باید نقش اول فیلم مارمولک را به این میدادند بازی کند. آخراین میرمارمولک به شاهزاده و مادرشاهزاده هم کلک زده بود، چون موقع امضاء کردن منشور شورای ملی، جا خالی کرد و زیر بار نرفت.

حالا دیگر همه در جریان هستند که چندی پیش یک فقره مارمولک! به نام نویسنده و محقق و تاریخدان، اهل لنگرود، نامه ای به یک سناتور آمریکایی نوشت و گفت آقای سناتور، عزیز دل برادر! روزی چند صد نفر در ایران به انواع و اقسام مختلف میمیرند، و کک کسی هم گزیده نمیشود!، حالا شما و اسرائیل عزیز تر از ما، بیائید و مردانگی کنید، و به پاس خدمات کورش کبیر، چند هزار تا از آن بمب هایی که در انبار هایتان بیخودی ذخیره کرده اید و خاک میخورند و آخرش هم تاریخ مصرفشان تمام میشود و فاسد میشوند، بر سر ایرانیان مصرف کنید، و ما فرهیختگان! را هم از دست این جاهلان نجات دهید، آخه تا کی بنشینیم و تحقیقات مهم انجام دهیم و کتاب بنویسیم و کسی هم نخرد و نخواند.

همان فقره مارمولک! توضیح داده بود که چون تاریخ دان و محقق است، قبلاً در مورد کک در تنبان روشنفکران وطنی! تحقیقات علمی زیادی انجام داده است و به نتیجه رسیده که ایرانیان اصلاً کلک ! ندارند که گزیده شود و این ضرب المثل را هم دشمنان خارجی در نوشته های ایرانیان وارد کرده اند، تا نیشی به ایرانیان بزنند، فقره! معتقد است که تنها یک نوع کک در ایران وجود دارد، که آنهم فقط در تنبان روشنفکران ایرانی لانه میکند.

همان فقره! که چند کک! فرد اعلا و با نام و نشان! درتنبان خود دارد، ادعا کرده بود که دانشگاه سوربن فرانسه یک فقره دکترای افتخاری در رشته کک شناسی! به شخص شخیص ایشان اهدا کرده است که از جنس مقوای فرد اعلای ضخیمی میباشد که لوله شده آن از بس قطور است، ارزش چند تا دکترا دارد، و به همین دلیل، دکترای افتخاری دکتر صمدانی در رشته « رابطه بواسیر! در تعیین مواضع روشنفکران وطنی» را پاره کرده وزیر پایش گذاشته و حالا دیگر روی این دکترای جدید موضع! گرفته است، و اتفاقاً خیلی هم حال میکند، بقول مرحوم شیخ المشایخ که میفرماید؛ نوش اون جایش باشد !

مرهم دردش بود این دکترا

میزند جفتک همیشه در هوا

۲۸ آذر ۱۳۹۱

آقای دکترررر! میر همه چی

پس از مقالات طنز نوشین و هادی خرسندی، در وصف الحال میر پفیوز و میر موسموس! مقاله دکتر غلامعلی بیگدلی، به مانند تیر خلاصی بود که بر پیکر نیمه جان، میر فتق روس! شلیک شد.
سیما خانم، بی سوله، ماسوله، سیاه قلم، سیاهکل، کلاه قرمزی، همه و همه این نام ها و ایمیل های جعلی، خود میر فتق روس ، میرپفیوز، میر موسموس، یا بهتر است گفته شود میر جاکش، میر دیوث، میر قرمساق، وطن فروش است وبس.
این مردک جیره خوار، مزدور و حقیر، مرد میدان نیست و با نام های جعلی به مصاف دیگران میرود. شعله های خشم از ماتحت این دکترررر قلابی! زبانه می کشد. به او حق می دهم ، که از طنز های نوشین و خرسندی، مسخره شدن در انظار همگان و افشاگری های بیگدلی و دیگران خشمگین باشد. برای آقای دکتررررقلابی! دیگر آبرویی بجا نمانده است که بتواند از آن دفاع کند. حقیقت تلخ و سوزناک است و به اسافل گشاد دکترررر! آسیب وارد کرده است.
آقای دکترررر! با این کارهای نابخردانه به گندابه یی افتاده وهرچه تقلا میکند، بوی گندش بیشتر به مشام میرسد. مطمئن هستم که ایرانیان فرهیخته و هشیار، آقای دکترررر، کلب آستان پهلوی! را سرجایش نشانده اند.

آقای دکترررر! خود از تخم و ترکه تازیان است و لقب میر! یا همان " سیّد " را یدک میکشد. او بخوبی میداند که اعراب کار کردن را ننگ میشمارند و زحمت کشیدن برای سیر کردن شکم کارد خورده خود و اهل وعیال را روا نمیدارند! به همین انگیزه بود که محمد وعلی و دیگر نیاکانش به جای کارکردن، راهزنی را پیشه کرده و با کشتار مردم هستی آنان را تاراج می کردند و در زمانی کوتاه به همه چیز رسیدند. بازماندگان آنان هریک، تپه یی از نجاست! را در پارچه گذاشته و بر سرخود پیچیده اند ، وبا فریب و یا زور، مردم را سرکیسه می کنند.

آقای دکترررر! پس از هدیه گرفتن یک دکترای افتخاری! از دکتر صمدانی در کالیفرنیا، پیش خود گفت به آینده چنین کاغذ پاره یی! نباید اطمینان کرد و بهتر است که هر چه زودتر آن را تبدیل به احسن! کند.

آقای دکترررر! فکر کرد مردم از خودش احمق تر هستند، و ادعا کرد که یک دکترا هم از دانشگاه سوربن فرانسه هدیه گرفته است و رساله ای نوشته که ارزش آن از رساله دکترا هم بیشتر است، مردک حقیر! لابد توقع دارد که فوق دکترای افتخاری! باو بدهند. از این پس هر جا که رفت، خود را عالم کل دانست و در همه ی امور به زیاده گویی پرداخت. در حالیکه در هیچ دانشگاهی در فرانسه، نامی از این آقای دکترررر! یافت نمیشود.

آقای دکترررر! قبلاً از بندگان درگاه حضرات مارکس! ولنین! بود، ولی به محض آن که کتاب سرمایه را بازکردد، پی برد، در آن سخن از کار است وجایی برای جویندگان ثروت نیست! و در اندیشه ی سیاسی لنین با قضیه پرولتاریای کارگری جایی برای پیزی گشادانی! چون دکترررر، میر گشاد! وجود ندارد.

آقای دکترررر میر فتق روس! که حتی نامش نشان میدهد که از آغاز نسبت قرابت با فتق! روس! ها داشته و به آن ها آویزان بوده است، هنگامی که به فرانسه آمد، به پیزی گشاد خود بهتر پی برد ! او که در همه عمر، یک روزهم کارنکرده بود، دست اندر کار ترفند تازه یی شد.

دکترررر! میرگشاد! شنیده بود، که زن شاه سابق، پول کلانی از ایران آورده و خود و پسرش از دلار های اهدایی آمریکا و عربستان نیز بهره مند میباشند. دکترررر! میرگشاد ! فرصت همشهری بودن با مادر زن شاه سابق را مغتنم شمرد و خود را تاریخ ساز! یا جاعل تاریخ! جا زد و راه خایه مالی! را پیش گرفت وشد میر خایه مال! و سر از دربار در تبعید! در آورد، و به سفارش ملوکانه سر دو پایش نشست و به تاریخ ایران گند زد، و با پولی که از این تاریخ سازی عایدش شد، خانه یی در پاریس خرید و به گردش آمریکا رفت.

در این میان، ایرانیان از چپ و راست به جان میر خایه مال! افتادند و به بهانه کتابی علیه مصدق، حسابی مشت و مالش دادند و پوست از کله، میر خایه مال! کندند. در حالیکه جلال متینی پیش از او کتابی علیه مصدق و انگلیسی ها منتشر کرده بود، و کسی زیاد به او نپرداخته بود.

مشکل اصلی میر خایه مال! این بود که خود را زیر خاندان سابق سلطنت ولو! کرده بود و گرنه مصدق، بهانه بود. این است عاقبت کسی که عادت به کار کردن ندارد، و می خواهد خوش بگذراند و به پول نیازمند است. ازاین تاریخ به بعد، لقب؛ میر انگل! به القاب آقای دکترررر! اضافه شد.

میر انگل! پس از افشا شدن از سوی دکتر بیگدلی، با دستپاچگی زندگی نامه اش را در سایت اینترنتی خود ناشیانه دستکاری کرد، و ازشدت سوزش بیش از اندازه اسافل خود به هادی خرسندی ناسزا گفت.

اشتباه آقای میر دکترررر! در این بود که با دیدن دلار، از هول حلیم تو دیگ افتاد و با نوشتن نامه یی به یک سناتور جنگ طلب آمریکایی، با دریوزگی از خارجی ها درخواست کرد که به ایران حمله ور شوند.

به گفته هادی خرسندی، میر دکترررر! آدرس خانه شوهر خاله اش را که در لنگرود، میر آب! بود و با هم از قدیم اختلاف خانوادگی داشتند را در اختیار نیرو های ناتو! قرار داد و به آمریکایی ها و اسرائیلی ها گفته بود که در آن آدرس غنی سازی، انجام میشود.

بیچاره شوهر خاله، که مثل میر انگل! بیکار نبود و در لنگرود میر آب! بود، پیش از شروع کارشبانه ، یکی دو بست! دود میگرفت و خود را غنی سازی! میکرد.

البته نه آمریکا و نه اسرائیل، هیچیک گوش شنوایی برای شنیدن چوس ناله! های، این چپ و چوس! سابق، و سلطنت طلب دو آتشه! فعلی را نداشتند، و همچنان به معاملات خود با آخوند ها ادامه میدهند، ولی با وجود همه این بی آبرویی ها، دکترررر! هنوز دست از ادعای دکتری قلابی خود بر نداشته است و به گفته هادی خرسندی، با دکترای قلابی اش هنوز مشغول طبابت است. ای کاش یک جایی پیدا میشد و به این آقای دکترررر! یک دکترای افتخاری « پررویی »هم میداد تا مدارکش جور شود.

۰۳ آذر ۱۳۹۱

اندر اوصاف کنفرانس اپوزیسیون قلابی در پراگ

کنفرانسی بود در شهر پراگ

مشتی سفله سرنگون اندر مغاک*

عاملان بیت رهبر، چون منار

نوکران پهلوی، همچون خیار

صف در صف، فعله ها در انتظار*

گوش تا گوش، خائنین ازهر دیار

جملگی چاکر بدند و کهنه کار

در قرمدنگی سر آمد روزگار*

هر کدام میزد بس لاف و گزاف

وز شجاعت های خود زیر لحاف

هر کسی دنبال یک مشتی دلار

میزدی شمشیر در این کارزار

هر کسی می گفت یا رب بنده ام

بهر هر شغل و مقام آماده ام

در پی نان و شراب و قاتقی

در پی تنبان بدند و چاروقی

خشتک خود را دریدند ذره ای

همچو روسپی در خیال غلمه ای *

آیت الله زاده بود آن بی پدر*

در آخوند بازی چو مرحوم پدر

سازگارا بود و عضو پاسدار *

با رفیق اش سید نوری تبار*

شهریار بود و جاسوس سیا *

پول تقسیم کرد در این ماجرا

جملگی با منقل ودود و غبار

شور میکردند از بهر غیار *

حلقه بر گوشان، غلام عمو سام*

خورده اند سوگند، به جمبول و امام*

فعله بودند، فحله گشتند، یکسره *

میسره بودند، بگشتند، میمره

هر یکی خائن به ابنای وطن

می ندارند شرم از اوضاع وطن

بس کنید ای دلقکان این مغلطه

شرم باید کرد، از این سفسطه

ننگتان باد زین همه داد و هوار

بی شرفی شد نشان افتخار

سنگ روی یخ شدید، ای ناکسان

نزد شیخ، کهنه حیض اید، بی گمان

نزد مردم چون ندارید اعتبار

خود فروختید لاجرم بهر دلار

مردم ایران ز دست ناکسان

میکشند فریاد بر هر آسمان

ای ریا کاران، خیانت پیشه گان

ای جفا کاران، خبیثان، سفلگان

ای آخوند بازان و نسل سیّدان

جملگی دست پرورده بیگانگان

پیرو شیخید و از بس فاسدید

فاش گویم ای جماعت خائنید

***

مغاک: گودال و چاله

فعله: عمله

غلمه: تیزی شهوت جماع

قرمدنگ: مؤدبانه قرمساق

قاتق: ماست به ترکی

چاروق: کفش، پاپوش به ترکی

آیت الله زاده: حسن شریعتمداری

سازگارا: پاسدار سازگارا

نوری تبار: نوریزاده

شهریار: شهریار آهی

غیار: خواربار آوردن و سود کردن

جمبول: انگلستان

عمو سام: آمریکا

فحله: زبان دار و سلیطه

میسره:چپ

میمره: راست

۲۱ آبان ۱۳۹۱

چرا میر پررو ! زندگی نامه خود را دستکاری کرد ؟

پس ازمقاله افشا گرانه دکترغلامعلی بیگدلی، زیرعنوان آسیب شناسی شکست های نویسنده آسیب شناس! میرپررو! زندگی نامه خود را در تار نمای شخص اش دستکاری کرد. در کشور فرانسه که میر پررو! در آن زندگی می کند، کسی را که با نیرنگ ودروغ، هرروز رنگ عوض می کند، به آفتاب پرست تشبیه می کنند ، و در زبانزد پارسی او را بوقلمون صفت مینامند.

میر پررو! در آغاز برای دفاع از خود، هم زمان، با نام های مستعار اینترنتی چون؛ سیما، ژاله ، بابک، رستم وغیره، به یاری چند هوچی هرزه گو! و چماقدار اینترنتی! در قالب؛ اوستاد! شاهنامه، محقق تاریخ! رئیس دانشگاه نیست در جهان! بهتر است گفته شود؛ شعبان بی مخ ماهواره ای ! و غیره، به مصاف افشا کنندگان خود رفت.

گذشته ی این آسیب شناس! گواه عدم ثبات اندیشه وفرصت طلبی او است. او که به دنبال پول آسان، از گشاده دستی زاهدی، فرح و پسرشاه سابق بهره برده و میبرد، هنوز دست از ادعای دکترای جعلی خود برنداشته و به گفته هادی خرسندی طنز پرداز، میرموسموس هنوز با دکترای قلابی به طبابت! مشغول است. او به جای یافتن راهی ، برای جلوگیری از این بدنامی ها، با تلاش های مذبوحانه، خود را در گندابی که افتاده بیشتر فرو برده است.

هوچی های خودنما! که به دنبال یافتن کلاهی از این نمد میباشند، به بهانه دفاع از میر پررو! با علم و کتل های رنگارنگ! به سینه زنی پرداخته و بر فرق خود قمه میکوبند و به میر چپ چوس! سابق هم آسیب میرسانند.

این آدمک ها! که در تلویزیون های بدنام ماهواره ای! نتوانستند تبلیغاتچی! خوبی برای میر پررو! باشند، بیشتر شباهت به مترسک سر جالیز! دارند، و با هرزه گویی های بی اندازه، میرپررو، را بیشتر بی آبرو کردند.

میر پررو، که در میان مردم به؛ شیاف العلماء! معروف شده است، با دستکاری در زندگی نامه یی که سال ها روی سایت شخصی او نمایان بود، نمی تواند دروغ هایی را که سال های دراز به خورد ساده لوحان داده بود محو کند، چون در دنیای اینترنت می توان رد پای این دستکاری ها را پیدا کرد. گذشته از این ها، میر دکترجعلی! بداند که دیپلم دانشگاه تنها نشانه ی فرهیختگی نیست، بلکه این دغلکاری هایی که وی تاکنون انجام داده است، مردم را به یاد ماجرای دانشگاه آکسفورد و آبروریزی مهدی هاشمی رفسنجانی میاندازد.

میر پررو! باید بداند، عامل رسوایی و شکست وی کسی جز خود او نیست، کسی که با جعل تاریخ و زد و بند های پنهانی با اشخاص فاسد، و تشویق بیگانگان به حمله به کشورش ، با ادعای دروغین دکترا نمی تواند نابکاری های خود را پنهان کند.

میر پررو، بزدل است، ولی از شجاعت! دم میزند، وی اگر شهامت دارد، بیاید و رسماً از مردم ایران پوزش خواهی کند و کسانی که او را وسیله ی رسیدن به هدف های شوم خود نموده اند، ویا زمینه گفتگوی وی را با ماًمورین اسرائیل وآمریکا فراهم کرده اند و اکنون درسوراخ موش ها پنهان شده اند، افشا کند.

12نوامبر 2012

۲۸ شهریور ۱۳۹۱

میر پفیوز !

غیرتی نشوید، پفیوز آن چیزی که بسیاری فکر میکنند نیست. پفیوز! در فرهنگ دهخدا به معنی؛ بی غیرت وبی صفت آمده است و شامل حال خیلی آدم ها میشود. بی غیرتی و بی صفتی، تنها محدود به مسئولیت شخص در باره خانواده اش نیست، بلکه میتوان آن را به بی مسئولیتی، وجدانی،اخلاقی وسیاسی شخص در باره سرنوشت جامعه و کشورش بسط داد.

در آغاز اعلام میکنم که این یک داستان است، هر چند واقعی بنظر میرسد ولی هرگونه تشابهی میان شخصیت های این داستان و سران اپوزیسیون ، کاملاً تصادفی است. داستان زیر ماجرای سه نفر از کسانی است که پس از انقلاب اسلامی به عروس شهر های دنیا ، پاریس کوچ کردند.

هر سه سیّد بودند، جوان و همشهری، هر سه از خطه گیلان میآمدند و مخالف رژیم سلطنتی و انقلابی دو آتشه! دو نفراز آن ها چپ و سومی آخوند بود. بعد ها برخی از گوشه های زندگی پر ماجرای این سه نفر به سه شخصیت داستان کاروان اسلام صادق هدایت، یعنی، تاج المتکلمین،عندلیب اسلام و پسرش سکان الاسلام شباهت یافت. این سه همشهری مانند میلیون ها ساده لوح دیگر ابزار رسیدن آخوند ها به حکومت شدند و سپس ناچار از راه ترکیه خود را به پاریس رساندند. این بار مانند همیشه تاریخ به صورت کمدی تکرار شد.

آن که آخوند بود رفت و نام و فامیلش را تغییر داد و دین و ایمانش را هم فروخت. رحیم بود ، رهام شد، واین باردر کسوت ملای زرتشتی در آمد و از راه صدقه زرتشتی ها و پارسیان هند در گوشه ای آرام گرفت.

یکی از چپ ها که غیرت داشت، برای گذران زندگی در غربت، آستین ها را بالا زد و با عرق جبین و کد یمین به کار وکوشش پرداخت و با هزاران مشکل نیز روبرو شد و سربلند است که دستش به گدایی دراز نشد.

اما سیّد سومی که قهرمان داستان من است، بعد ها به میرپفیوز مشهور شد، وی در آغاز چپ بود و اهل قلم، ولی بعد ها معلوم شد که خیلی بیق! است و شباهت زیادی به سکان الاسلام، نویسنده ی کتاب المنجلاب اسلامی ، شخصیت داستان صادق هدایت پیدا کرد. در دیار فرنگ، اهل قلم ناچار شد به جای قلم شب ها در یک شرکت حفاظتی چراغ قوه به دست گیرد وقدم بزند، شبگرد تنها شد و در ساختمانی قدیمی و دور افتاده نگهبانی می داد و از ترس ارواح و اجنه خواب به چشم نداشت.
پس از اینکه رنج سفر از تن این سه مسافر بدر آمد، هر سه یکدیگر را فراموش کردند و هر یک به کنج خود خزید. غربت سخت است و کار سخت هم بر سختی آن میافزاید. ضرب المثل های فارسی در خارج از ایران هم کاربرد دارند؛ آن چه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است،....البته چند سال طول کشید تا روشن شد که میرپفیوز بیشتر روباه است تا شیر، و اگر هم شیر باشد شباهتش به شیر سماور  بیشتر است.

میرپفیوز، مقاله مینوشت و گاهی یک چیز هایی سر هم میکرد و مدعی بود که اشعار انقلابی میسراید،هر چند که به گفته برخی از کسانی که او را بهتر میشناختند همیشه از روی بغل دستی تقلب میکرد و زحمت دیگران چاشنی و منبع کارش بود، گاه هم یواشکی به حساب خودش میگذاشت وبه قول معروف ملا خور! میکرد.خوب بالاخره سیّد بود و اولاد پیغمبر! لابد به حساب خمس و زکات و حق مسلم خودش میگذاشت.

میر پفیوز، در ابتدای ورود به شهر فرنگ در جلسات چپ ها شرکت میکرد و هنوز در رویای برقراری دیکتاتوری پرولتاریا سیر میکرد. چندی نگذشت که میر پفیوز! یا همان سکان الاسلام عصر جدید! از سختی کار و تنگدستی به تکاپو افتاد. شنیده بود که همسرو پسر سلطان سابق، همان کسانی که میرپفیوز آنان را دیکتاتور های دست نشانده امپریالیسم! مینامید، پول های کلانی دارند و به دنبال مخالفین فرصت طلب میگردند تا آنان را به مزدوری خود درآورند و از آن ها درتطهیر رژیم سلطنتی و تبلیغات بسود خود بهره ببرند.

از حوادث روزگار میر پفیوزهم ولایتی فریده خانم، مادر همسر سلطان قبلی ،همان سرکارعلیه! از آب در آمد و در نتیجه خاطرات مشترکی از کله ماهی گرفته تا باقالی قاتق و زیتون پرورده داشتند که کار مزدوری را آسان میکرد.

در این میان یکی واسطه شد و ملاقاتی پیش آمد و باقی ماجرا هنوز بخوبی داستان های هزار و یک شب میگذرد، میر پفیوز کمونیست! یک شبه شاه الهی! شد و صاحب یک دکه روزنامه فروشی در گوشه ای از پاریس. چند تا تحریف تاریخی بسود خاندان ملوکانه انجام داد و چپ ها و جبهه ملی ها را دشمن خود کرد، میرپفیوز بخود گفت؛ پول ملت است و خوب من هم جزو ملت هستم، انقلاب کردم و حالا سهم نفت خودم را در فرنگ میگیرم، مگر نه این که امام وعده پول نفت داد، ولی نگفت حتماً در ایران میپردازد، و ادامه داد؛ گور بابای هر چه چپ و ملی است، دکه داری که بهتر از نگهبانی شبانه از ارواح است. پفیوز، از تنهایی و شب میترسید.

میر پفیوز، چندی بعد پاداش تحریف تاریخ و طرفداری از سلطنتی را که علیه اش سالها قلم ها زده بود دریافت کرد، یکی دو تا کتاب پیشکش همسر سلطان کرد و مراحم ارزی مادر شاهزاده منتطر السلطنه! شامل حالش شد و رفت و سر پناهی در حومه پاریس خرید و از اجاره نشینی خلاصی یافت. حالا دیگر نقش مشاور السلطنه خاندان! را بازی میکند و سالی چند بار هم از مراحم ارزی! مادر منتطر السلطنه بر خوردار است. چون همه میدانند که خود منتطر السلطنه آدم بسیار مقتصدی است و نم! پس نمیدهد و میگویند؛ شاید جان عزرائیل را هم خودش شخصاً بگیرد.

تا اینجای داستان خوب و آرام پیش میرفت تا اینکه یک روز، میرپفیوز ، نامه ای به یک سناتور ششلول بند آمریکایی نوشت و با التماس و در خواست خواستار حمله آمریکا به ایران شد، معلوم نشد کدام شاهزاده! شیطانی! زیر جلد میر پفیوز رفته و کار دستش داد.

سر وصدای همه در آمد گفتند این پفیوز، پیش از انقلاب خیانت! میکرد حالا می خواهد جنایت! کند و کفر سیّد را درآوردند،سیّد جوش آورد ودست به مغلطه زد و بند را آب داد و نوشت؛ سه نفر از فرستادگان اسراییل به خانه او رفته اند و نظر او را در باره حمله احتمالی به ایران پرسیده اند. از فحوای نوشته اش معلوم شد که با در خواست ازسناتور آمریکایی، ماًموریت زمینه سازی حمله به ایران را از جانب صنف خود عهده دار شده است. شاید هم زد وبندی با از ما بهتران داشته تا به ترتیبی افکار ایرانیان را در این زمینه ارزیابی کند.

بعداً روشن شد که این سه نفر، فرستاده قلابی بودند و می خواستند برای خودشان یک دکان سیاسی نان و آب به راه بیاندازند و نیاز به سیاهی لشکر های مشهور! داشتند. یکی از این سه فرستاده قلابی، یک پیر مرد زپرتی هشتاد،نود ساله مقیم پاریس بود که در جوانی خبر چین ساواک و نام رمزش هم آبتین بود و ادعا میکرد که پسر صیغه ای وثوق الدوله قاجار است. این صیغه زاده نابکار! پس از انقلاب با رژیم اسلامی دمخور و همکار آخوند ها شد و نقش وی در ترور چند مخالف رژیم در خارج از کشور از جمله تیمسار اویسی، چند سال پیش در شکایتی در یکی از دادگاه های فرانسه مطرح شد.

دومین فرستاده قلابی هم یک کلاهبردار آسوری از آب درآمد که به نام زرتشت و کورش به کلاشی مشغول بود، دکتر ابوالقاسم صمدانی، رئیس دانشگاه گلوبال آمریکایی در مقاله ای این کلاهبردار را روسپی! و پاانداز! سیاسی نامیده است. وسومین فرستاده قلابی از کرد های یهودی و صرفاً به دنبال پول و کسب و کار خودش بود.

وقتی نوشته میر پفیوز پخش شد، در واقع به منزله یک اعتراف کتبی به حساب میآمد. دکتر صمدانی نامردی نکرد و دکترای افتخاری! را که خودش به میر پفیوز هدیه داده بود با پس گردنی از او پس گرفت. معلوم شد میرپفیوز، خیلی بیق! است و از سیاست چیزی سرش نمی شود و بهتر است او را بیق علی! نامید.

حدود یک سال پیش شاهزاده منتظر السلطنه زیاد نق میزد و بهانه میگرفت که دارم پیر می شوم و حسرت تاج و تخت به دلم مانده است، و تهدید می کرد که مانند فتحعلی شاه، شمشیرش را از غلاف بیرون خواهد کشید و آن وقت دنیا کون فیکون! خواهد شد. دوستان و بستگان منتظر السلطنه نگران شدند که این بچه تا حالا به چیز های تیز و برنده دست نزده است ، مبادا دستش را ببرد ، و در پی یافتن راه حلی افتادند. یک شیر پاک خورده ای برای آرام کردن منتظرالسلطنه یک قوطی بگیر و بنشان دستش داد و به اوگفت؛ یک سال وقت داری تا بتوانی یک تعدادی را دور خودت جمع کنی، شاید امیدی به بازگشت سلطنت به ایران و باز یافتن تاج و تخت وجود داشته باشد وگرنه بهتر است برای همیشه فاتحه سلطنت را بخوانی و مثل سی سال گذشته بروی پی کار و کاسبی و خرید وفروش سهام و چاه نفت را جدی تر در پیش بگیری.

منتظرالسلطنه که اصلاً توی باغ! نیست و بیشتر خیالاتی است، هوا برش داشت و وارد اینترنت شد و چند اعلامیه از چپ و راست صادر کرد، نامه های سرو ته گشاده پراکند و گوش آخوند زپرتی که رهبر رژیم اسلامی است را گرفت و او را کت بسته به دادگاه برد و دوباره ختنه اش کرد. بعد هم رفت و با چند نفر از روزنامه فروشان محله اشان! قرار و مدار گذاشت و مصاحبه های از پیش ساخته انجام داد و خلاصه گرد و خاکی در اینترنت براه انداخت که مسلمان نشنود کافر نبیند!. قرار بر این شد که تا دیر نشده و هنوز آمریکا و اسرائیل برای آخوند ها شاخ و شانه میکشند، لشکر اینترنتی منتظرالسلطنه تجهیز شود و جیره بگیران سال های اخیر هم آماده تهییج! این لشکرباشند.

منتظر السلطنه با کمک مادر محترم اش که جور فرزند را همواره میکشد، برای روز مبادا! سبیل بیق علی و برخی از چپ های سابق که نمیدانند سر شان را در کدام آخور فرو ببرند، چرب کرده بودند.

یکی او را شاهزاده چپ نامید، دیگری با او میثاق چپکی بست، آن یکی گفت که او تنها آلترناتیو است، دیگری مدعی شد که منتظرالسلطنه سرمایه ملی است و روز بروز قیمت اش با قیمت مرغ و تخم مرغ، بالا میرود. خلاصه هر چه مبالغ چک های مرحمتی بالا میرفت، تعریف و تمجید های توخالی و القاب آنچنانی هم اوج میگرفت. بیچاره منتظر السلطنه ساده لوح هم  نمیدانست این جماعت پستان مادرشان را گاز گرفته اند و لاجرم به پستان هیچ گاوی! رحم نخواهند کرد.

پس از یک سال زمینه سازی، روزی منتظر السلطنه از کلاه جادویی اش یک خرگوش بیرون آورد و گفت؛ این همان منشور شورای ملی است، بشتابید که غفلت موجب پشیمانی خواهد شد و همه باید این منشور را تاًیید و امضاء کنند و هر کس امضاء نکند بی شک! از عوامل اطلاعاتی رژیم است، و سر و کارش با نره غولی به نام دوشوکی! رئیس جمهور آینده بلوچستان! خواهد افتاد که اگر شب بخواب مخالفین بیاید قبض روح خواهند شد.

چند روز گذشت و بیق علی که چند سالی است یواشکی از مراحم ویژه مادر ملوکانه برخوردار است بی صفتی! کرد و از امضاء منشور سرباز زد و پفیوزی! نشان داد. درآغاز نوشتم که پفیوز، یعنی بی غیرت و بی صفت! منتظرالسلطنه که از پفیوزی میر پفیوز به خشم آمده بود پایش پیچ خورد و قوزک پایش ترک برداشت ولی با عصا، مثل یدالله گدای سریال قمر خانم، خودش را به پاریس رساند تا برای منشور سلطنتی امضاء گدائی کند.

قرار بر این شد که منتظر السلطنه و مادر مکرمه، با در دست داشتن رسید پول های مرحمتی که به بیق علی و دیگران پرداخته بودند به دیدار آنان بروند تا شاید این بی غیرت ها و بی صفت ها ! کمی خجالت بکشند و بروند و امضای خود را برای تهییج لشکر پای منشور بگذارند. پس از دو جلسه چهار ساعته و کلی گپ زدن با بیق علی، هر چه از مادر و پسر اصرار، از بیق علی، بی صفت، استقامت! و انکار! چیزی جز وعده سر خرمن بدست نیامد.

خلاصه بیق علی هفت خط ! امضایش را موکول کرد به اینکه خود منتظرالسلطنه باید رسماً وارد گود شود و میل و کباده بدست گیرد. پفیوز! خوب میداند که هیچگاه منتظرالسلطنه وارد گود نخواهد شد چون سال ها پیش چند بار وارد گود شده بود ولی هیچگاه زورش نرسید و نتوانست میل و کباده بگیرد و زیر سنگ هم ناله اش به هوابلند شد، لاجرم رفت به ورزش موج سواری روی دوش اپوزیسیون پرداخت. موج سواری ورزشی لوکس و شاهانه است و احتیاجی به تقلای زیاد هم ندارد، نه زور می خواهد و نه پول خرج کردن، مفت و مجانی می شود روی اینترنت سوار موج شد، کافی است هر موجی که راه افتاد با یک اعلامیه آن را مصادره کرد و رویش سوار شد.

از قدیم هم گفته اند؛ تا ابله در جهان است مفلس در نمیماند.